تبليغاتX
دختر خوبمون مهدیس

سلام.

تولد امام رضا به همه دوستای خوبمون مبارک باشه و ایشالله این امام مهربون خودش شفیعمون بشه و مواظب کوچولوهامون باشه.

این مدت به دختر نازم خیلی خوش گذشته. ۲ بار تهران رفته. یک بار جایزه روز کودکش و یک بار هم بابا به خاطر کار خودش میخواست بره سمنان ما هم از فرصت استفاده کردیم رفتیم خونه مامانی.که به خاطر شهادت امام جعفر صادق هم ۳ روز پشت هم تعطیلی بود.

جالبه همیشه وقتهایی که ما داریم میاییم تهران٬ تهرانیا دارن میرن بیرون و سمت مخالف ما شلوغه و ترافیک شدیده و وقتهایی که ما برمیگردیم خونه باز سمت ما خلوته و روبرو غلغله.

این دو بار اومدنمون چون به فاصله ۴-۵ روز بود مامانی و دایی جلال هم باهامون اومدن و دخترم یک دلی از عزا در آورد و چند روز کامل پیش مامانی بود.

۲۳ مهر هم تولد احمد علی ناز عمه بود. که مهدیس خوشگلم بهش شال و کلاه و ماسک میکی موس هدیه داد.

اینم عکس کیک تولد احمد علی نازم قبل از گذاشتن شمع ها

              

 

اون روزهایی که مامانی و دایی جلال اینجا بودن٬ لباس مهد دخترم هم آماده شد و مامانی از دیدنش تو این لباس حسابی ذوق کرده بود.

                         

 

اینم عکس روز جهانی کودک که خودشون تو مهد انداخته بودن و بعد از اسکن خیلی جالب نشده

             

 

آخر مهر ماه هم علیرضای خاله نوشین اینا با خاله الهامشون که تازه ازدواج کرده بودن اومدن خونمون. به عبارتی پاگشای خاله الهام بود. از ۴شنبه تا جمعه اینجا بودن و به بچه ها خیلی خوش گذشت. با همدیگه رفتیم گنبد سلطانیه٬ معبد داش کسن و برای ناهار هم رفتیم کاروانسرای سنگی زنجان. گنبد سلطانیه رو چند مرتبه رفتم ولی داش کسن اولین بار بود من ومهدیس میرفتیم و به نظرم از لحاظ هنری خیلی قشنگ و با  ارزش بود. فقط حیف که بهش نرسیدن و خیلی کمن کسایی که بشناسنش. نه راه خوبی داره و نه کسی که توضیحی بده. واقعا حیفه. کلی از سنگهای تراشیده شده اش شکسته بود و رو زمین ریخته شده بود و اگه کسی میخواست میتونست برداره و ببره.

                            

                     مهدیس و علیرضا جلوی گنبد سلطانیه

            

                         مهدیس و علیرضا تو محوطه معبد داش کسن

یک اژدهای کنده کاری شده روی سنگ و کلی کنده کاری  دیگه که واقعا ظریف و قشنگ بودند.

            

                  ورودی کاروانسرا سنگی مربوط به دوره صفویه

                    

            

                    بچه ها داخل کاروانسرا سنگی زنجان

دختر نازم طبق معمول که علیرضاها رو خیلی دوست داره علیرضای خاله نوشین رو هم خیلی خیلی زیاد دوست داره. چند روز پیش ها به بابایی میگفت بابا چیه هی به مامان میگی برای مهدیس یک خواهر یا برادر بیار؟ من یک داداش علیرضا دارم که تهرانه. آفرین دخترم که این حرفو زدی فعلا دو نفر به یک نفریم.

روز ۹ آبان هم تولد خاله سمیرا بود که باز اینجا هم بهش تبریک میگیم. خاله سمیرا ایشالله خوشبخت بشی و سالهای سال تولدتو با عمو حسن جشن بگیرید. کادوتون رو هم مهدیس انتخاب کرده که این هفته برات میاريم.

جمعه عصر تولد امام رضا هم من و مهدیس دعوت شده بودیم مولودی که خیلی خوب بود. یک کم از دلتنکیامون برای حرم امام رضا کم شد ولی بازم هیچی و هیچ کجا مثل خود مشهد نمیشه. خوش به حال مامانی و دایی جلیل و خاله سمیرا که تولد امام رضا اونجا بودن.

از ۵شنبه هم اینجا نمایشکاه کتاب باز شده که بابایی جمعه عصر از نبودن ما استفاده کرد و تنهایی رفت. برای دخترم هم همه ۸ جلد قصه های خوب برای بچه های خوب و چند تا کتاب دیگه گرفت. که فعلا خودمو بابایی بیشتر به یاد کوچیکیهامون میخونیمش.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:58 توسط مامان مهدیس |

سلام

روز دختر به همه دخترهاي خوب و نازمون مبارك باشه.دختراي مهربوني كه كامل كننده هديه و نعمتهاي خدا بهمون هستند و بودنشون روح زندگي رو به خونه هامون آورده ٬ لالايي آرامش بخش خونه اند ٬ شور و هيجان زندگيند ٬ سرشار از لطافت و جاذبه اند ٬ قدرتمند هستند و حساس٬ .دخترايي كه جلوه اي از زيبايي و مهربوني خدا هستن .

مهديس ناز مامان ٬ عزيز مهربونم روزت مباركت باشه و هميشه شاد باشي.

عروسك مامان٬ خدا كنه من و بابايي بتونيم جوري بزرگت كنيم كه يك دختر قوي و موفق بشي و هر روز از ديدنت و قد كشيدن دلمون لبريز از غرور بشه. دختر قشنگ٬ مهربون و دل نازك مامان٬ عزيز قدر شناسم از همه دنيا بيشتر دوستت دارم.مهديس نازم وقتهايي كه با محبت تمام مياي و دستام سرم يا هر جايي كه قدت برسه رو ميبوسي ٬ وقتهايي كه بدون خجالت از كسي جلوي غريبه و آشنا ميگي مامان دوستت دارم٬ وقتهايي كه براي كارهايي كه برات ميكنم ازم تشكر ميكني و ميگي مامان خسته نباشي٬ و همه لحظه هاي با تو بودن رو با هيچ چيزي تو دنيا عوض نميكنم و از خدا ميخوام هر روز سالم و شاد باشي و خدا تا جايي كه امكان داره بهم توان بده تا بتونم به همه آرزوهات برسونمت.

مامانهاي مهربون٬ دختراي ديروز ٬ روز دختر به شما هم مبارك باشه. 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:51 توسط مامان مهدیس |

سلام.

                                

 

بازم کلی مناسبت گذشت و مامان از تبریک گفتن همشون جا موند. تبریک عید فطر به روزه دارهای عزیز٬ تبریک اول مهر به خوشگلهای مدرسه ای و تبریک یک ساله شدن وبلاگ دختر نازم به خودم و طلاییم. ایشالله روزیو ببینم که مهدیس قشنگم خودش اینجا مینویسه. از بس مامان سرش شلوغ بود دیر شد به بزرگی خودتون ببخشید. شروع ترم جدید ٬ ۲ بار رفتنمون تهران٬ و کلی کارهای دیگه باعث شد که فرصت نشه چیزی بنویسم.

تو ماه رمضون٬ دختر نازم ۲-۳ روز دندون درد کشید تا بالاخره راضی شد رفتیم دکتر و خانم دکتر آزاده دل که متخصص دندونپزشکی اطفال بود براش ۳ تا دندون رو عصب کشی کرد. دختر نازم از شدت استرسی که داشت مرتب برای دکتر بلبل زبونی میکرد و حرف میزد و خاطره  تعریف میکرد. دوست ندارم دیگه زیاد توضیح بدم که عروسکم از بس گریه و زاری کرد اشکای مامان رو هم در آورد.بعد از پر کردن دندوناش هم کلی اسباب بازی و وسیله برای خودش خرید از جمله عروسک اسپایدرمن٬ سی دی بتمن٬ کتاب دایناسورها٬ کفش ورزشی و خمیردندون دارا و سارا. با هم رفته بودیم تو کتاب فروشی و مهدیس داشت داخل کتابها میگشت و یک کتاب آشنایی با شغل آتش نشانی رو برداشته بود. من که دیدم دیگه همه وسایل پسرونه شده قبول نکردم اون رو براش بگیرم. خانم فروشنده اومد ازش پرسید دوست داری چه کاره بشی تا کتاب اون شغل رو بهت بدم. مهدیس نازم هم گفت دانشمند هسته ای. خانم فروشنده هم که کلی تعجب کرده بود گفت ببخشید این یکی رو نداریم. دختر قشنگم با اینکه مسواک میزنه ولی جنس دندوناش مثل دندونهای مامان و بابا خوب نیست و زود پوسیده شدن. از روزی که دندونهاشو پر کرده هم مرتب روزی چند مرتبه مسواک میزنه.

بعد از حفظ کردن سوره کوثر٬ خوشگل مامان شروع کرد سوره والعصر رو حفظ کنه. خیلی زودتر از زمانی که فکر میکردم یاد گرفتش و در همون زمان هم دیدیم تو دانشگاه مسابقه قرآن گذاشتن که برای بچه های کوچیک لازم بود ۳ تا سوره رو به دلخواه از بر باشن. من هم به بابایی گفتم اسم مهدیس رو نوشت و روز مسابقه دختر نازم ۴ تا سوره حمد٬ توحید٬ کوثر و والعصر رو حفظ بود و با اینکه بچه های بزرگتر از مهدیس هم تو رده سنیش بودند ولی فقط مهدیس بود که میتونست سوره ها رو از وسطشون هم ادامه بده. موقع رفتن روی سن دختر نازم دچار استرس شده بود و با دیدن جمعیت توی سالن یک کم ترسیده بود که خانمهای داور مسابقه خواستن من هم برم پیشش و کنارش باشم ومیگفتن بچه ها حق دارن که بترسن خود ما که این بالا هستیم گاهی صدامون میلرزه . تو این عکس که خیلی هم خوب نیفتاده نگرانی دختر نازم مشخصه.

           

           

          اینم عکس یادگاری مهدیس نازم با شرکت کننده های

        مسابقه قرآن دانشگاه. که دخترم با جایزه زیر بغل وایستاده

 

 مهدیس نازم به خاطر برنده شدنش تو مسابقه از مامان و مامانی مقدس و دایی جلیل هم جایزه گرفت. مامان براش چادر نماز و مقنعه دوخت و ۴ تا کتاب دعاهای صحیفه سجادیه برای بچه ها رو گرفت. مامانی مقدس هلیکوپتر و دایی جلیل یک کتاب بزرگ شعر درباره امام زمان (ع) و ۳ تا دی وی دی پر از کارتون بهش جایزه داد.

این دو باری هم که رفتیم تهران٬ دختر نازم کلی اصرار کرد که باز بریم پارک آب و آتش. که فقط  یک بارش فرصت کردیم بریم وباز مهدیس مامان شروع کرد آب بازی و شیطونی .

                      

         مهدیس خیس مامان٬ خودش میگه من عشق آب بازیم

          

        احمد علی خوشگل ناز عمه با دختر نازم خونه مامانی مقدس

یک روز هم با مامانی اینا رفتیم دماوند و دختر نازم تا تونست اونجا هم بازی کرد.

           

یک روز هم مهدیس رو با احمد علی پسر دایی جمال بردیم آتلیه تا عکس بندازن به قول مهدیس هوتالیه. از بس بازی و شیطونی کردن بعید میدونم از ۲۰۰ تا عکسی که انداختن ۲-۳ تا عکس درست حسابی در بیاد.حالا هر وقت آماده شدن اینجا هم میگذارمشون.

چند تا از عکسهای کوچولوییهای مهدیسمو انتخاب کردم تا اینجا بگذارمشون. خودم دیروز با گشتن داخل عکساش دلم براش یک ذره شده بود و حیف که اونموقع مهدکودک بود و نمیشد بچلونمش.

         

                               شیطون ۶ ماهه مامان

            

                          قربونت برم با این کلاه گنده ات

              

                   فدای این دستهای تپلیت بشم مامانی من

                

                     خوشگل مامان چه آروم و ناز لالا کرده

                          

                            عروسک عشق آب بازی من

             

                   شیطون ۱ ساله مامان زیر میز کامپیوتر

                       

                مامانی کاش الان اینجا بودی چند تا از همون بوسهای

                   مخصوص خودم از لپها و دستات میکردم

راستی دختر نازم باز از اول مهر داره میره مهدکودک و حسابی هم بهش خوش میگذره. روز اول مهر هم براشون جشن گرفته بودن که متاسفانه دوربین نبرده بودم. آخرش هم دخترم رفت از مسئول مهدشون تشکر کرد و گفت خیلی به من خوش گذشت.خانمشون هم خیلی خوشحال شد و بوسیدش.

روز۲۳ مهر هم تولد ۳ سالگی احمد علی ناز عمه است . چون به احتمال زیاد تا اون موقع دیگه چیزی نمینویسم از حالا به این عزیز دلی تولدشو تبریک میگم و ایشالله ۱۲۰ سال سالم و شاد زندگی کنه.

 پ ن ۱ :روز کودک به همه بچه های خوب ایرانی مبارک باشه. به مهدیس نازم هم روز کودک رو تبریک میگم و آرزو میکنم با شادی و سلامتی روزهای کودکیشو بگذرونه و خاطرات خوبی براش بمونه. هدیه ما به مهدیس طلایی بردنش تهران خونه مامانی مقدس بود که خیلی هم خوشحال شد. مامانی هم به مهدیس و احمد علی ناز عمه هدیه داد.امروز یکشنبه هم تو مهدکودک جشن دارن. خدا کنه بهشون خیلی خوش بگذره.

پ ن ۲: امروز یکشنبه ۱۹ مهرماه هم مامان ماشینش رو تحویل گرفت و با شادی دختر نازم از دیدنش ما هم شاد شدیم.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:24 توسط مامان مهدیس |

سلام به همه دوستای خوب و مهربونمون. نماز و روزه هاتون قبول باشه. ما رو که موقع افطار و سحر یادتون نمیره؟ ما هم همیشه یادتون هستیم و برای سلامتیتون دعا میکنیم.

دختر نازم چند تا از سحر ها رو بیدار شده و پیشمون نشسته. صبح ها بیشتر وقت ها تا ساعت ۱۰- ۱۱ صبح خوابیده و میگذاره مامان هم بیشتر استراحت کنه. چند بار هم که زودتر از مامان بیدار شده سر و صدا نکرده تا مامان بیشتر بتونه استراحت کنه. فداش بشم که هر روز شاهد بزرگتر و عاقلتر شدنش هستم.

هنوز هم ما به فرمایشهای خانم گوش میکنیم و پارک و شهربازی و از اول تابستون استخر حداقل هفته ای یک بار تو برناممون هست.

                          

                             

دفعه پیش هم که رفتیم تهران دختر نازم رو بردیم پارک آب و آتش. خیلی جای قشنگی بود و بچه ها حسابی بهشون خوش میگذشت. کاش مامانها هم میتونستن برن زیر آب. بابایی قول داده باز هم دخترم رو ببره. چون دیر وقت بود عکس یک کم تاریکه با اینحال برای دخترم میگذارمش.

 

                         

دوچرخه سواری اسکوتر بازی و آب بازی هم به همچنین و این مامان بیچاره است که باید روزی چند دست لباس عوض کنه و حرص و جوش بخوره که دختر نازم زیر آفتاب گرما زده نشه یا با خیس کردن خودش سرما نخوره.

                       

                          

                                   

                        

روزی ۲ بار دوچرخه میشوره و هر وقت بابا بگذاره ماشین بابا رو.کتاب داستانها روزی چند بار خونده میشن و هر بار که بیرون میریم با یک بغل کتاب برای خانمی برمیگردیم خونه.

رفتارهای پسرونش کمتر شده و بیشتر تمایل داره که وسایل و لباسهای دخترونه داشته باشه. گر چه که هنوز رنگ مورد علاقش آبیه و بازی با پسرها رو بیشتر دوست داره اگر هم با دخترها بازی کنه بازیهای پسرونه میکنه. گرچه دکتر بهم گفته اصلا نگران نباشم و بگذارم خودش کم کم از سرش بره. گاهی وقتها فکر میکنم که علت این رفتارهاشاینه که بیشتر هم بازیهاش پسرن چه تو فامیل تو دوستاش و حتی همسایه ها. یا از اول بیشتر با بابایی بازی کرده و حالا این شده نتیجه اش ولی بازم خودمو دلداری میدم که با مدرسه رفتن درست میشه.فعلا همین هم غنیمته که چند روز یک بار دامن میپوشه و میگذاره براش گل سر بزنم قبلا اصلا اجازه نمیداد که چیزی رو موهاش باشه یا دامن تحت هیچ عنوانی نمیپوشید.

                            

          سینا٬علی کوچولو٬ سپهر و مهدیس ( هم بازیهاش تو کوچه)

چند روز پیش ها هم یکی از همکارهای بابا که تازه خدا بهشون یک پسر دیگه داده اومده بودن خونمون. با اینکه پارسا کوچولو همش خواب بود ولی بازم دختر نازم نتونست خودشو نگه داره و بغلش کرد و پیش همکار بابایی که البته همکار مامان هم هست گفت مامان برای من از این داداش کوچولوها میاری اسمشم بگذاریم علیرضا؟ بازم مامان خودشو به اون راه زد و گفت باشه میارم مهمونها هم خندیدن. حالا هی بهش بگم مامانی این حرفها رو پیش کسی نگو مگه حرف گوش میکنه . بچه ام یک نی نی که میبینه از خود بی خود میشه و یاد آرزوش میفته.

چند شب پیش ها هم که برای افطاری خونه مادر بودیم اینقدر حرف از داداش خیالیش زد که عمه ها فکر کردن خبریه.

                          

                       مهدیس و پارسا کوچولوی غرق خواب

شب دوم ماه رمضون هم دنیز و علیرضا اینا و شب هفتم امیر مبین اینا پسر دایی بابایی خونمون دعوت داشتن و دختر نازم تا تونست بازی کرد و بهش خوش کذشت. این هفته هم آخر هفته میریم تهران و باز دختر نازم میخواد با پسر داییش بازی کنه.

راستی مهدیس مامان سوره کوثر رو هم حفظ کرده و قراره براش جایزه بگیریم. هر شب هم زنگ میزنه به مامانی مقدس اینا و برای همشون یک بار سوره کوثر رو میخونه و دستور جایزه میده.

بازم از دوستای خوبمون میخوام تو این روزها و شبها یادمون باشن و برای ما هم دعا کنند.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 13:34 توسط مامان مهدیس |

سلام با یک تاخیر یک ماهه.تو این روزها کلی اتفاقها و مناسبتها داشتیم که فرصت نشد ازشون چیزی بنویسیم. سعی میکنم تا جایی که یادم بیاد از همشون یک چیزهایی بنویسم.

آخرهای تیرماه رفتیم تهران. بیشتر وقتمون به دکتر رفتن برای من گذشت که خدا رو شکر مشکلی نبود و خیالم راحت شد. با چند جلسه دکتر رفتن و انجام اسکن٬ اکو و تست ورزش فهمیدم که دردهای قفسه سینه ام مربوط به معده ام بوده و فقط باید با شربت آلومینیوم ام جی اسیدش رو کنترل کنم.

یک روز هم خاله نوشین دوست مامان٬ هممون رو دعوت کرد خونشون٬ به بهونه پاگشای خاله سمیرا. ما مامانی اینا خاله سمیرا اینا و دایی جمال اینا رفتیم. مهدیس احمد علی و علیرضای خاله نوشین تا تونستن بازی و شیطونی کردن. قرارشد که خاله نوشین اینا بیان خونمون و با هم بریم مسافرت. مهدیس هم سوغاتیهای علیرضا و خاله نوشین و عمو مهیار رو داد اونها هم خجالتمون دادن و یک قهوه ساز برامون گرفته بودن.

۵شنبه ۸ مرداد هم تولد خودم بود. ممنون از کسایی که یادشون بود و تبریک گفتن. بابایی و مهدیس روز قبلش مرموزانه رفته بودن طبقه بالا و بعد با دو تا هدیه اومدن پایین. بابایی مهربون برای تولدم یک پژو ۲۰۶ ثبت نام کرده بود که موعد تحویلش آخر شهریور ماهه. ممنون برای هدیه ات بابایی. سورپریز غافلگیر کننده ای بود. از طرف مهدیس هم یک دستبند خوشگل برام گرفته بود.

                

                              اینم به جای کیک تولدم

 

همون شب خاله نوشین اینا هم اومدن خونمون و فردا صبحش به مقصد شمال راه افتادیم. از مسیر جاده طارم رفتیم که یک جاده کوهستانی و پر پیچ و خمه. با وجود کوتاهی مسیر ولی وجود ۲ تا گردنه بلند تو راه مسیر رو طولانی میکنه.برای ناهار رسیدیم به سد سفید رود و همونجا ناهار خوردیم.

         

            مهدیس و علیرضا با دور نمای دریاچه سد سفید رود

 

عصر هم رسیدیم به دستک. یک جایی بین کیا شهر و چمخاله که خاله نوشین اینا تازه یک خونه ساخته بودن. هوا خیلی خنک و خوب بود. من تا حالا مرداد ماه شمال رو بدون گرما٬ عرق و پشه به یاد نداشتم ولی واقعا هوای خوب و مطبوعی بود و حتی شب ها با پتو میخوابیدیم. شب اول رفتیم لاهیجان بچه ها کنار استخر بازی کردن و بابا هم به یکی از دوستاش که چندین سال بود ندیده بودش زنگ زد و قرار شد بیان شیطان کوه و همدیگرو ببینیم. جمعه قبل از ظهر هم رفتیم دریا و با اینکه دریا تقریبا طوفانی بود و نمیگذاشتن مردها شنا کنند به خانم ها کاری نداشتن و من و خاله نوشین ۲-۳ ساعت تو آب بودیم.بابا ها هم با بچه ها بازی کردن. غروب هم رفتیم بندر کیاشهر و تا شب کنار ساحل بودیم.

            

                         مهدیس ٬ علیرضا ٬شب ساحل و شن بازی

شنبه هم راه افتادیم طرف سرعین. از مسیر اسالم - خلخال رفتیم. توصیه میکنم هر کس تا حالا از این مسیر نرفته یک بار امتحانش کنه واقعا جاده قشنگ و رویایی هست. جاده از بین درختهای بلند با هوای خنک و مه غلیظ عبور میکنه. یک طرف جاده جنگل و کوه و طرف دیگه رودخونه.

                     

                        یک نمای کوچیک از مسیر

 

 ناهار رو هم کنار رودخونه تو همین جاده خوردیم.

         

                            مهدیس و علیرضا و آب بازی

 

عصر هم رسیدیم سرعین و ۲ شب هم اونجا موندیم. با مهدیس و خاله نوشین رفتیم استخر آب درمانی سبلان. دختر نازم از گرما بی حال شده بود و مرتب آب خنک میخورد و رو سرش میریخت برای همین ما هم زیاد نموندیم و بیرون اومدیم. غروب هم رفتیم به طرف پیست آلوارس که خیلی مرتفعتر از خود سرعین بود و چون دیر بود دیگه سوار تله سیژ نشدیم. راستش ترسیدیم بچه ها هم سرما بخورند.

دوشنبه هم چون بابا اینجا کار داشت ما اومدیم خونه وخاله نوشین اینا هم باز برگشتن شمال و تا آخر هفته موندن.

۵شنبه شب هم یکی از دوستای بابا (بابای ایمان و ماهان)دعوتمون کرده بود و رفتیم باز بچه ها بازی کردن البته اون شب جز نیلا کوچولو دختر دیگه ای نبود و دختر نازم تمام مدت با ایمان ٬ نوید و رضا بازی کرد.

جمعه عصر هم با مهدیس رفتیم کوه بالای خونمون تا دخترم بادبادک بازی کنه که دیدیم خیلی های دیگه هم با بادبادکهای بزرگ اومدن و اونها رو هوا کردن.

                                  

                                دختر نازم کنار جاده گاوازنگ

                   

                     مهدیس مامان با بادبادک اسپایدرمنش

             

بادبادک هوا شده دخترم با بادبادکهای دیگه که از بس بالان خیلی کوچیک دیده میشن.

 

شنبه هم یکی دیگه از دوستای مامان٬ خاله عطیه با پسر و شوهرش از کرمان اومدن خونمون و ۲ روز پیشمون موندن. مهدیس و رامتین هم باز کلی بازی کردن و یک شب هم رفتیم پارک ملت و هر چی بازی بود بچه ها سوار شدن و من و عطیه هم باز کلی یاد روزهای دانشجویی و خاطراتمون کردیم و یادش بخیر گفتیم.

فردا ۴شنبه هم بابا قراره بره نور و بلده برای یک کار تحقیقی. اول قرار بود من و مهدیس هم بریم که چون مهدیس کلاس زبانش قراره شروع بشه و دیگه تصمیم دارم به جای کلاس زبان مهد از آموزشگاههای بیرون استفاده کنم ما نمیریم و دایی جلیل به زحمت میفته و میاد پیشمون.

مامان سحر تندیس جون ببخشید که این دفعه نشد بیاییم ببینیمتون. ایشالله دفعه بعد.

نمیدونم دفعه بعد باز کی مینویسم ولی سعی میکنم خیلی دیر نشه. مواظب خودتون و بچه های نازتون باشید.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 15:3 توسط مامان مهدیس |

سلام. روز پدر بر همه پدرهای مهربون و دوست داشتنی مبارک باشه .

من و مهدیس هم روز پدر و تولد حضرت علی (ع) رو به بابایی مهربون ٬ آقا جون و باباجون مامان که الان تو بهشته تبریک میگیم.به مامانی مقدس هم تبریک میگیم که تو این سالها جای باباجون رو هم برامون پر کرده. به دایی جمال هم تبریک میگیم که با وجود نبودن باباجون به عنوان داداش بزرگ هوای هممون رو داشته.

دختر خوشگلم هم برای بابایی یک عینک شنا با انتخاب خود بابایی براش هدیه گرفت . باباجون ببخشید که خیلی ناقابله٬ فقط برای یک قدردانی کوچیک از زحمتهات بود. ایشالله که سالهای سال سالم و زنده باشی و سایه ات بالای سر من و مهدیس باشه.

این روزها که من و مهدیس با هم تو خونه ایم خیلی خوبه با اینکه کلی شیطونی میکنه و از در و دیوار بالا میره ولی بزرگ شدن و خانم شدنشو با چشام بینم و هر لحظه خدا رو هزاران بار برای داشتنش شکر میکنم. دختر نازی که برای هر کار کوچیکی که براش انجام میدم ازم تشکر میکنه و روزی هزار بار میگه من مامانیمو خیلی دوست دارم.

چند روز پیشها براش یک شلوار گرفتم ( هدیه روز پدر برای مهدیس خانم)خیلی خوشش اومد و کلی تو مغازه ازم تشکر کرد.بعد از پوشیدنش هم رفت از باغچه حیاط برام ۱۰- ۱۲ شاخه گل بنفشه که از بهار مونده چید. بعدش هم برگشته میگه مامانی این گلها رو برای شلواری که برام خریدی و همه کارهای دیگه ات برات آوردم. قربون این دختر نازم بشم که اینقدر با محبته و مهربون.

از ۵شنبه تا دیروز ۲شنبه عمه کوچیکم اومده بود خونمون و مهدیس حسابی با مهدیس سرگرم بود. حوصلش زیاد بود و بیشتر از من با مهدیس بازی می کرد. مهدیس هم با اینکه قبلا پشت تلفن خجالت میکشید باهاش صحبت کنه٬ ولی تو خونه حسابی بلبل زبونی میکرد و باهاش اخت شده بود و دو نفری با هم اینقدر حرف میزدن که بعضی وقتها حس میکردم سرم داره منفجر میشه. بعد از رفتنش هم میگفت کاش عمه نرفته بود. 

تو هفته پیش هم من و بابا و مهدیس رفتیم  جشن فارغ التحصیلی بچه های  آموزشگاه موسیقی. میخواستیم مهدیس ببینه و اگربه نظر خوب اومد اسمش رو بنویسیم. دختر نازم که همونجا میگفت پس من الان میرم فلوت میزنم؟ الان منو صدا میکنند؟ و منتظر بود همونجا بریم اسمشو بنویسیم و برنامه اش رو اجرا کنه. ولی راستش من و بابا به نظرمون اومد که بهتره یک کم بزرگتر بشه و با انتخاب یک ساز به صورت تخصصی کار کنه. فعلا که دست نگه داشتیم تا اگه آموزشگاه بهتری بود اونجا رو هم بررسی کنیم ولی متاسفانه اینجا آموزشگاههایی که برای بچه ها هم کلاس بگذارند تعدادش کمه.

خیلی خوشحالم که دختر خوشگلم این روزها تو خونه است و تا دلش میخواد بازی میکنه و صبح ها هم تا ساعت ۹-۱۰ میخوابه. باز از اول مهر باید دخترم  بره مهدکودک و صبح ها زود بیدار بشه.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 18:41 توسط مامان مهدیس |

سلام. اول با تاخیر روز زن رو به همه مامانهای مهربون تبریک میگم. 

                           

                           اینم تقدیم به همه مامانهای دنیا

از هفته پیش میخوام بنویسم ولی هر بار که میشینم پشت مانیتور از بس که میرم اینور اونور تا ببینم چه خبره وقت نمیشه چیزی بنویسم. اینجا که خبر خاصی نیست. فقط یک رزو امتحانهای دانشگاه برگزار نشد.

تو هفته پیش به خاطر مامانم اومدیم تهران. تصمیم داشتم تا آخرهای تیرماه نیام تهران ولی مامانم که فقط برای یک چک آپ رفته بود دکتر مجبور شد چند روز تو بیمارستان بمونه و در نهایت هم بدون اینکه مشکلی داشته باشه قلبش رو بالن کردن و برای یکی از رگهاش استنت گذاشتن. خدا رو شکر که الان حالش خوبه و ان شا الله بهتر هم میشه. ولی خیلی سخت بود که فردای روز مادر یک دفعه گفتن مامانی بستری شده. امیدوارم همه مامان ها و مامانی ها همیشه سالم باشن و سایشون بالای سرمون باشه.

روز زن و روز دختر و بقیه روزها مهدیس خانم خوش به حالشون میشه. امسال هم مامان براش به قول خودش یک تخته سیاه جادویی گرفت که تا از مهد اومد خیلی خوشحال شد. خوشحالی دخترم برام بزرگترین هدیه دنیاست.

                           

به مامان هم یک تبریک از طرف بابایی و یک تبریک از طرف مامانی دادن. بازم دستشون درد نکنه. بعضیها که هر چقدر بهشون تبریک گفتیم و کارت فرستادیم و رفتیم خونشون اینقدر معرفت نداشتن بگن روز شما هم مبارک.

دختر نازم ماشالله خیلی عاقلتر شده٬ بیشتر حرف گوش میده و سعی میکنه تا جایی که بتونه با کارهاش و حرفهاش خوشحالمون کنه. چند روز پیش ها اصرار کرد که میخواد برام ظرف بشوره. قربونش برم که چقدر هم تمیز و خوب شست.

                            

   فدات بشم مامانی مهربونم که با این دستهای کوچولوت کمکم میکنی.

 

تهران هم که رفته بودیم٬ خیلی دختر خوبی بود و حسابی حرف گوش میکرد. زیاد هم سر و صدا نکرد تا مامانی استراحت کنه. این روزها قشنگ میشه احساس کرد که داره بزرگ میشه.روز جمعه هم که از خواب بیدار شد چند تا سرفه خروسکی کرد که همونجا بردمش دکتر. براش فقط دیفن هیدرامین داد و گفت چرک نداره. داروهاش رو استفاده کرد. شب که برگشتیم خونه توی خواب راحت نفس نمیکشید صبح شنبه هم که بیدار شدگلو درد شدید داشت. منم زود بردمش دکتر که بهش یک آمپول دگزا زدن و براش ۳ تا هم آمپول اپی نفرین ریختن تو دستگاه و تنفس کرد. بعد از ۲- ۳ ساعت حالش خوب شد و برگشتیم. خیلی نگرانش شدم و متاسفانه هیچ داروی گیاهی هم نمیخوره. میترسم دوباره تکرار بشه.

اینروزها یک کار دیگه هم داریم. بردن ۲-۳ بار در هفته مهدیس خانم به شهر بازی. راستش دیگه از مسیر شهر بازی حالم بد میشه. نمیدونم چی داره که بچه ها اینقدر مشتاقشن. مهدیس که شهر بازی پارک ملت رو به خاطر ماشین برقی هاش و چرخ فلک بلندش که منم ازش میترسم دوست داره. این شهر بازی سرپوشیده رو هم که هیچ بازی جالبی نداره به خاطر سرسره بادیش دوست داره. تو حیاط خودمون تاب داره هفته ای یک بار هم سوار نمیشه ولی وقتی میریم پارک بیرون٬ حاضره کلی تو صف بمونه تا نوبتش بشه و سوار بشه.پارک نزدیک خونمون هم یک آقایی هست که از این چرخ و فلکهای کوچیک مثل اونایی که تو بچهگی هامون سوار میشدیم داره که اونم دوست داره.

از اول تیر هم تصمیم گرفتم که تا مهرماه مهد نگذارمش و پیش خودم خونه بمونه. امروز هم گفتن برای یکشنبه تولد یکی از دوستاش مهد دعوت شده و باید بره.

خدايا همه پدر مادرها رو براي بچه هاشون و همه بچه ها رو براي والدينشون سالم و سلامت در پناه خودت حفظ كن و هيچكدوم ناراحتي همديگرو نبينند. الهي آمين

 

  

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:9 توسط مامان مهدیس |

سلام باز با یک تاخیر طولانی اومدیم. ماشالله هنوز هم مهمون میاد و  میره به نظرم تا سال دیگه این موقع ما هنوز مهمونهای مکه داشته باشیم. قدمشون روی چشم و خوش اومدن.

تو این مدت به جز مهمون داری چند جا هم مهمونی رفتیم . باغ دوستای بابا و تولد دنیز جون دختر همکار و دوست بابا.

دوستای بابایی بعد از اینکه اومدن خونمون خودشون هم ما رو دعوت کردن که دیگه چون این روزها هوا خوبه مهمونیهاشون تو باغ بود. یکبار ۵شنبه شب ۷ خرداد و یک بار هم جمعه ۸ خرداد . تولد دنیز جون هم ۱۱ خرداد بود که من ومهدیس با هم رفتیم بیشتر بچه ها تنها دعوت شده بودن به جز ما ۴ تا دیگه از مامانها هم بودند که همشون خانمهای همکار بابایی بودند. با ۲ تاشون اونجا آشنا شدم ۲ تای دیگه رو هم میشناختم.

            

                          مهدیس مامان٬ لیندا و ستایش

                               

                             مهدیس نازم تو تولد دنیز

            

                     مهدیس و دنیز٬ دنیز تو هیچکدوم از عکسها نخندید

              

                مهدیس٬ بابک٬ علیرضا برادر دنیز٬ زهرا٬ یلدا٬ دنیز٬رضا٬ سحر

             

هلیا و پردیس و بقیه در حال نانای دختر من در حال شمشیر بازی با علیرضا

                      

                دختر خوشحال از شمشیر بازی و بادکنک من

                              

                                             کیک خوشمزه تولد دنیز جون

یک شب هم از بس دخترم اصرار کرد رفتیم شهر بازی که دخترم به عشق ماشین برقیهاش دوستش داره. که بابایی سوار بشن و دخترم رانندگی کنه.

                                  

                 

                 

               

 

چند تا عکس هم از سوغاتیهای مهدیس از سفر حج براش میگذارم که بعدا اگه خراب یا کوچیک شدن یادش بمونه که چه چیزهایی براش گرفته بودیم. چند تا لباس و وسیله هم گرفتم که براش بزرگن و یادگاری برای وقتی که بزرگ شه نگه میدارم. مثل چادر مشکی٬ چادر رنگی٬ لباس و ...

            

                     

          

 

راستی تولد امیر عباس عزیز و تندیس ملوس رو هم از اینجا به خودشون و مامان باباهای مهربونشون تبریک میگیم. ایشالله که سالهای سال زیر سایه مامان و باباشون سالم و شاد زندگی کنند.

یک مطلبی رو هم لازمه توضیح بدم. بد نیست که کسایی که از بردن بچه ها به حج ناراحتند بدونن که بچه ها با هم فرق دارن شاید یک بچه ۷ ساله هنوز ندونه که کجا میخواد بره ولی مهدیس عزیز من از ۲ سالگی دلش میخواسته بره خونه خدا و همیشه میگفت که دوست داره بره. منم خدا رو شکر میکنم که زود آرزوشو براورده کرد و تو شرایطی که بیشتر از نصف کاروانمون به خاطر سختگیریهای دولت عربستان نتونستن بیان و حتی بودن کسایی که تا داخل هواپیما هم اومدن و بعد پیادشون کردن ٬ ما به خاطر دختر نازم مشکلی برامون پیش نیومد و دعوت شدیم به این سفر خوب و معنوی. دختر کوچولوی نازم اینقدر از این سفر خوشش اومده که هنوز یک هفته نشده بود برگشته بودیم میگفت مامان ایشاله  خدا قسمتمون کنه بازم بریم خونه اش. دختر نازم اونجا هم هیچ اذیت غیر معمولی نداشت و مثل همین جا بود در عین حال که با بودنش خیالمون هم راحت بود و هیچ نگرانی از نبودنش نداشتیم. من اتفاقا همیشه تعجب میکنم از پدر و  مادرهایی که دلشون میاد و بچه شون رو تنها میگذارن و به مسافرت میرن. از نظر من بهترین عبادتها رسیدگی به خانواده و شاد کردن دل بچه های کوچیک هست و امیدوارم که خدا هم اعمال کم و ناقصمون رو به خاطر دل بچه هامون قبول کنه و باز هم خدا رو شکر میکنم که تو این سن قسمت خودم و خانواده ام کرد که بریم خونه خودش و حرم پیامبرش رو ببنیم و برای بقیه هم دعا میکنم که ان شا الله با بچه هاشون قسمتشون بشه تا لذت مناجات و عبادت رو بیشتر درک کنند.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:51 توسط مامان مهدیس |

                              

 

 

                                  

          صبح روز ۳ شنبه ۸ اردیبهشت لابی هتل جوهره العاصمه

 

              

                   بازم ۳شنبه ۸ اردیبهشت جلوی هتل

                    

                             

                                    چهارشنبه ۹ اردیبهشت٬ لابی هتل

             

              

             چهارشنبه ۹ اردیبهشت٬ روی تخت اتاق  ۹۳۴ هتل

            

                                 پنج شنبه ۱۰ اردیبهشت٬تو اتاق با کلاهی که بابا برای یادگاری گرفته بود.

 

                   

جمعه ۱۱ اردیبهشت٬ تو اتوبوس برای رفتن به زیارت دوره کنار مهدی ( به هیچ طریقی راضی نمیشد لباسشو عوض کنم٬ میگفت این خنکه خوبه)

 

              

        جمعه ۱۱ اردیبهشت٬ کنار مزار شهدای احد و حضرت حمزه

 

                         

              جمعه ۱۱ اردیبهشت٬ بغل بابایی ٬ مسجد ذوقبلتین

 

                   

مهدیس٬ مهرآسا و پرنیان کنار حاج آقا کلانتری مدیر مهربون و صبور کاروان

 

                    

                     جمعه ۱۱ اردیبهشت٬ جلوی مسجد قبا

 

                         

                شنبه ۱۲ اردیبهشت٬ خیابون روبروی مسجدالنبی

 

                 

شنبه ۱۲ اردیبهشت ٬ حیاط مسجدالنبی٬ ساعت ۱۰ صبح تو اوج گرما 

 

                              

شنبه ۱۲ اردیبهشت٬ حیاط مسجدالنبی٬ قربون این لپهای از گرما گل انداخته ات بشم مامانی 

 

                   

               شنبه ۱۲ اردیبهشت٬ حیاط مسجدالنبی٬ کول بابایی

 

        

              شنبه ۱۲ اردیبهشت٬ مرکز خرید سنتر پوینت مدینه

 

              

دوشنبه ۱۴ اردیبهشت٬ صبح بعد از انجام اعمال عمره٬ دخترم از خستگی با لباسهای احرامش( به قول خودش لباسهای مکه ای) غش کرده٬ هتل کریستالات الاصیل٬ اتاق ۲۳۱۸

 

                  

         دوشنبه ۱۴ اردیبهشت٬ زمان نماز ظهر٬ از سمت صفا و مروه

 

                     

دوشنبه ۱۴اردیبهشت٬سمت صفا و مروه با عینک بابایی که آخرشم گم شد

 

                            

    سه شنبه ۱۵ اردیبهشت بعد از نماز مغرب ٬ طبقه دوم مسجدالحرام

 

        

                                  سه شنبه٬ ۱۵ اردیبهشت

 

                          

                   سه شنبه ۱۵ اردیبهشت٬ با دوستش حنانه

 

            

              

      چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت٬ لابی هتل کریستالات٬ قبل از زیارت دوره

 

               

پنج شنبه ۱۷ اردیبهشت٬ کنار حاج آقا پویا روحانی کاروان٬ با عروسکی که حاج آقا بهش هدیه داده

 

                

پنج شنبه ۱۷ اردیبهشت تو جلسه مهر آسا رو بغل کرده بود و باهاش بازی می کرد

 

                      

                      شنبه ۱۹ اردیبهشت٬ پارک جلوی هتل

 

                         

                    شنبه ۱۹ اردیبهشت پارک خیابون عزیزیه

 

                 

              شنبه ۱۹ اردیبهشت ساعت ۱۲ شب٬ فرودگاه جده

 

                  

 سه شنبه ۲۲ اردیبهشت خونه خودمون با بالها و چوب و تل فرشته مهربون که مامان براش از مشهد آورده بود

 

                

           سه شنبه ۲۹ اردیبهشت٬ آماده برای رفتن به مهد تو حیاط

 

               

                           قربون دختر نازم بشم

 

         

        هدیه مامانی مقدس برای تولد مهدیس٬ انداختیمش کف اتاق کار

                       مامانی دستت درد نکنه خیلی قشنگه

 

        

هدیه خاله سمیرا برای تولد مهدیس٬ خاله دست شما و عمو حسن هم درد نکنه خیلی قشنگه

 

           

                            هدیه بابایی به مهدیس

 

        

                                 هدیه مامان به مهدیس

                 

 

نظرات تو پست پایین

             

 

            

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 13:24 توسط مامان مهدیس

سلام. ان شا الله خدا قسمت همه آرزومندها بکنه. خیلی خیلی سفر خوبیه و هر بار که میری احساس میکنی از بار قبل بهتر بوده. اونجا یاد همه دوستامون بودم و برای همه دعا کردم تا هر کس هر حاجتی داره خدا بهش بده.

برای مهدیس نازم هم خیلی سفر خوبی بود و با اینکه زیاد چیزی برای کسی تعریف نمی کنه ولی به همه میگه که مکه از اینجا بهتر بود و باز هم دوست داره که بره. ان شاالله که باز هم قسمتمون بشه.

دختر نازم به جز اینکه خسته می شدو همش دلش می خواست بغل بابایی باشه اذیت دیگه ای نداشت. که خوب البته این کارش رو هم از من نمی خواست چون می دونه که من نمیتونم بغلش کنم فقط  به بابایی می گفت که بغلش کنه. خودمون هم از بس راه می رفتیم خسته می شدیم مهدیس که کوچیکتر هم بود و زودتر خسته می شد. دست بابایی درد نکنه که بیشتر وقتها مهدیس رو بغل می کرد.

دختر نازم همه جا با من یا بابایی میومد و با ما نماز می خوند و دعا می کرد. وقتهایی که با خودش مینشستم و براش دعا می کردم سریع بعدش می گفت که برای بقیه هم دعا کنیم و اینطوری هر دومون با هم برای همه آشناها دعا می کردیم. ایشاله که خدا به خاطر دل این دختر کوچولوی نازم که معلومه خانمتر و عاقلتر شده همه دعاهامون رو برآورده کنه.

دخترم روز ۱۸ اردیبهشت هم که ما هنوز مکه بودیم ۴ سالش تموم شد. من و بابایی هدیه هامون رو اونجا بهش دادیم و چون با روز شهادت حضرت فاطمه یکی بود دیگه جشن نگرفتیم و به همه افراد کاروان شربت دادیم. فقط به حاج آقای کاروانمون گفتیم که تولد مهدیسه و اون هم برای هدیه تولدش بهش یک هلی کوپتر کنترلی هدیه داد.

همه اونجا از دختر نازم خوششون اومده بود مخصوصا عربها و ترکیه ایها. همشون بغلش می کردن و می بوسیدنش.خانمهای نگهبان ورودی درهای مسجدالنبی که خیلی هم بداخلاق بودن ولی خیلیهاشون از مهدیس خوششون اومده بود و تو اون شلوغی گشتن کیفها رو ول می کردن و مهدیس رو ناز میدادن. یک خانمی هم بود که با سه تا دخترش اومده بود حرم پیامبر و بعد از نماز مغرب که بابایی هم اومد پیشمون دختراش کلی مهدیس رو بوسیدن و خودش هم به زبون عربی داشت به ما میگفت یک بچه کمه چند تا بیارید . وقتی گفتم صبر می کنیم تا مهدیس بزرگتر بشه با دستاش گفت نه همسن و هم اندازه باشند بهتره.فقط مونده بود اونا به ما بگن برای مهدیس خواهر یا برادر بیارید که اونا هم گفتن.

موقع خریدکردنها هم برای مهدیس زود چند تا چیز میگرفتیم و خودش هم با سلیقه خودش یک چیزهایی بر می داشت و دیگه کاری به ما نداشت٬ البته به جز بغل٬ ما هم بقیه خریدهامون رو انجام میدادیم. دخترم تو انتخاب سوغاتی ها هم نظر میداد و می گفت برای همه پسرها لباس اسپایدرمن بگیریم. تازه می خواست یک لباس اسپایدر من هم برای داداشش برداره تا بعدا بهش بده.

تو مکه هم موقع انجام دادن اعمال تمام مدت بغل بابایی بود و بابا رو حسابی خسته کرد. لباسهای احرامش رو هم خیلی دوست داشت و به سختی ازتنش درشون میاورد.چند تا دوست هم پیدا کرده بود و بیشتر وقتها مخصوصا موقع زیارتهای دوره یا جلسه های کاروان در حال بازی و شیطونی کردن باهاشون بود. بیشتر از همه هم به مهدی پسر همکار و دوست بابایی که ۶-۷ سال هم ازش بزرگتر بود می چسبید و با اون بازی می کرد. یک بار دیگه از بس مهدی مهدی میکرد حاج آقا به شوخی بهش گفت دختر تو محرمی چرا اینقدر به این پسر میچسبی؟

راستی دخترنازم لبیک رو هم خیلی دوست داشت و هر وقت یادش می افتاد از من می خواست براش لبیک رو بخونم . الان هم تو خونه داره بازی می کنه یا راه میره با خودش لبیک رو زمزمه می کنه.

از غذا خوردنش هم نگم بهتره تو اون هوای گرم و با اون خستگی و گرسنگی دو سه تا قاشق بیشتر غذا نمی خورد. بعد ازبرگشتنمون هم خیلی ها گفتند لاغر شده.

همه شعرها و سوره هایی رو هم که بلد بود تو اتوبوس و تو جلسه ها برای کاروان و حاج آقا می خوند. حاج آقا هم خیلی ازش خوشش اومده بود و بهش یک عروسک هم هدیه داد. یک شعر نماز تو مهدکودک بهش یاد داده بودن و گفته بودن میخوای بری مکه اونجا بخون که دختر نازم خیلی خوب می خوند و حاج آقا هم تو موبایلش ضبط کرد.

شیرین شیرین شیرینه       نماز خوندن شیرینه

خدا جونم میدونم              اگه نماز نخونم

دیگه دوستم نداری            باید تنها بمونم

نماز ستون دینه                 سلاح مومنینه

همه مربیهای مهدکودک هم بهش التماس دعا گفته بودن و دختر نازم هم برای همشون دعا کرد.

بعد از برگشتنمون هم که یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ساعت ۷ صبح بود٬ دخترم از تهران تا اینجا بیشتر راه رو خواب بود و بعد از رسیدن هم با گوسفندها و قربونیها سرش گرم بود. تا دیروز سه شنبه هم خونه بود و دیروز با شیرینی تولدش رفت مهدکودک و دوستاش و مربیاش رو که خیلی دلش براشون  تنگ شده بود دید. همه بغلش کرده بودن و میبوسیدنش. ماریا جون هم می گفت دیشب خوابشو دیدم.

این مدت هم از بس مهمون داشتیم و رفت و آمد بود که فرصت نکردم بیام زودتر بنویسم. امروز هم که بدون عکس اومدم ولی در اولین فرصت عکسها رو هم می گذارم اینجا تا برای دخترم یادگاری بمونه.

امیدوارم باز هم خدا قسمتمون کنه و این حال و هوای تازمون با گناههای دوباره از بین نره.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:5 توسط مامان مهدیس |

این دختر نازم مهدیسه. خدا 18 اردیبهشت 1384 این فرشته آسمونی رو به من و بابایی داده. ایشالله که بتونیم خوب تربیتش کنیم و مواظبش باشیم. اینجا رو مامان ساخته تا اون وبابایی خاطراتشو براش بنویسن که وقتی بزرگ شد با خوندنشون شاد بشه.

Home
Email
Night Skin