تبليغاتX
دختر خوبمون مهدیس
دختر خوبمون مهدیس


 بعدا نوشت: از همتون خواهش میکنم برای سلامتی آنجليناي عزيز بابا بهادر دعا کنید. نمیتونیم تصور کنیم که الان پدر و مادرش چه حالی دارن. فقط دعا کنیم تا باز بتونه بدوئه و راه بره و صدای خنده هاش خونه رو پر کنه. برای سلامتی همه کوچولوهامون تو این شبهای عزیز دعا کنیم.

سلام. خوبين؟ بچه هاي نازتون خوبن؟ از طرف ما همه كوچولوهاتون رو ببوسيد. ايشالله اين روزها و تعطيلات بهتون خوش گذشته و خاطرات خوبش براتون مونده باشه.

 

به ما كه خيلي خيلي خوش گذشت. جاي همتون خالي هم رفتيم زيارت حرم امام رضا و هم عقد دايي جليل كوچولوي مهربون كه هنوزم باورمون نميشه بزرگ شده و دوماد شده . به جاي همتون هم زيارت كرديم. بعد از دوندگيهاي زياد دايي جليل و زن دايي فاطمه  بالاخره تو پروازهاي چارتر 4شنبه شب 11 آذر 3 تا بليط براي ما سه تا پيدا شد. جالبه كه 7 نفر بقيه جمعه شب تونستن بيان و شنبه شب هم ساعت 12 همه بليط برگشت داشتيم. باز ما 3- 4 روزي مشهد بوديم بقيه به سختي 24 ساعت شد موندنشون.

چهارشنبه ساعت 2 از زنجان راه افتاديم و 5/5 فرودگاه مهرآباد بوديم ديگه نميشد بريم خونه ماماني و برگرديم. پروازمون ساعت هفت و نيم غروب بود. تا ماشين رو گذاشتيم پاركينگ و نماز خونديم دايي جليل هم تو اون شلوغي تهران و فرودگاه به سختي خودشو به ما رسوند و بليطهامونو داد. گفتم ميدادي بليطها رو پيك بياره اينقدر تو ترافيك خسته و اذيت نميشدي. گفت دلم براي مهديس تنگ شده بود ميخواستم ببينمش. ممنون دايي جليل. ايشالله تو عروسيت تلافي كنيم. دخترم هم از خوشحالي ديدن داييش همه خستگيش و بهونه گيرياش براي خواب يادش رفته بود و همينجوري به دايي آويزون بود . توي راه تا تهران هر كاري كردم بخوابه تا كمتر خسته باشه اصلا پلكهاشم رو هم نگذاشت.

                           

                                                      خوشگل مامان تو هواپيما

با نيم ساعت تاخير راه افتاديم .خوشگل مامان بيشتر مسير رو بيدار بود و سئوال ميپرسيد. اولين بار بود كه تو هواپيما بيدار مونده بودو همه چيزبراش جالب و عجيب بود.همش هم ميپرسيد شام كي ميارن؟ هديه من كو؟ ميترسيدم حالا كه بيداره موقع صعود حالش به هم بخوره واسه همين چيزي بهش ندادم تا راحتتر باشه. كنار پنجره نشسته بود و از همه چيز سئوال ميكرد. بعد هم براش يك ساندويچ كوچولوي مرغ آوردن و دختر نازم از بس گرسنه بود همشو خورد36_1_51.gif   . نزديكاي رسيدن هم خوابش برد و تا صبح يكسره خوابيد.

ساعت 9/10 هم پروازمون نشست . خيلي خوب اومده بود.  قبلش خيلي استرس داشتم . تا نشستيم گفتم نصف استرسهام تموم شد.شب هم يكي از دوستاي خيلي خوبمون كه ساكن مشهدن اومدن فرودگاه دنبالمونو كلي زحمت افتادن( ريحانه جان سلام ). به ما كه خيلي خونشون خوش ميگذره. يك دوست قديمي كه از فاميل هم برامون عزيزترن.شب رو خونشون مونديم و فرداش من و بابايي رفتيم جامون تو هتلي كه از قبل رزرو كرده بوديم گرفتيم و بعدش هم رفتيم حرم. مهديس نازم هم خونه دوستمون موند كه با نوه هاشون بازي كنه. هر چقدر گفتم مامان بيا بريم حرم. كوچيك بودي اومدي الان يادت نيست. گفت ميخوام بمونم با عليرضا و علي اصغر بازي كنم made by Laie. شما بريد بياييد براي من تعريف كنيد. ديگه خدا ميدونه اون روز سه تايي چقدر حاج خانم رو اذيت كردن. عصر هم دخترشون كه مهدكودك داره دعوتمون كرد كه بريم جشن عيد غدير بچه هاي مهد. برنامه هاي خيلي خوبي داشتن و خيلي زحمت كشيده بودن.

            

                       بچه هاي مهد گلشن ياس نبي مشهد در حال اجراي برنامه جالبشون

بچه هاي كوچولو خيلي قشنگ و با احساس شعرها ي غديري و سوره ها رو ميخوندن . يك جاش كه از بس قشنگ و طبيعي بود اشكهام ناخوداگاه ميريخت پايين.آخر جشنم به دختر كوچولوم از هديه هاي مهد دادن و بعد از اينكه به بچه هايي هم كه اسمشون علي بود يك دوربين اسباب بازي كادو دادن بخاطر گريه هاي دختر منم كه هيچ جوري راضي نميشد تا بعدا براش بگيريم يك كادوي زوركي ديگه هم دادن .

               

                                                            نانازي مامان تو هتل

روز جمعه هم صبح با دختر كوچولوم رفتيم حرم تا بعد از نماز جمعه هم مونديم. دختر كوچولوم هم فقط پيش بابايي موند و من راحت بودم . بابا هم ميگفت تا موقع نماز هم دستشويي بردتش و هم اب داده . سر نماز هم با يك پسر كوچولو دوست شده و از دور با هم حرف ميزدن. جالبه كه يكم حرف گوش كرده و از پيش باباش پا نشده بره.

عصر هم ساعت 3 يكي از دوستاي بابا كه الان دانشگاه مشهد دكترا ميخونه اومد دنبالمون و با اصرار ما رو برد خونشون. مهديس مامان هم دختر خوبشون ياسمن كه 11 سالش بود دوست شده بود و با هم كلي بازي كردن و نقاشي كشيدن .

شبش هم يك دوست ديگمون كه قبلا زنجان بودن و پسرشون بابك با مهديس توي مهد همكلاس بودن اومدن دنبالمون و با هم رفتيم طرقبه و براي شام هم  پديده شانديز. جاتون خالي خوش گذشت و بچه ها بازم كلي بازي كردن.برگشتني هم 1 ساعت خونشون مونديم و همونجا دخترم در حين بازي گونه اش روي زمين كشيده بود و يكم زخم شده بود كه تو عكسهاشم مشخصه. جالبه كه براي اولين بار هم ساكت بود و بدون گريه زاري ماجرا ختم به خير شد .شب هم كه برگشتيم هتل ماماني و دايي جليل و فاميل عروس رسيده بودن مشهد و تو هتل بودن.

روز شنبه هم از قبل به دخترم گفته بودم كه ميبرمت اسخر موجهاي آبي و نصف اشتياق دخترم براي مشهد اومدن اين بود كه بره اين استخرو از نزديك ببينه. ولي چون دير از خواب بيدار شديم و ميدونستم بايد هم زود برگرديم تا آماده بشيم و براي نماز مغرب حرم باشيم تا بعدش دايي اينا عقد كنند. يك طوري دختر كوچولوم رو راضي كردم تا اين دفعه نريم و به جاش 3 بار زنجان ببرمش استخر . بازم خدا رو شكر دختر كوچولوي نازم راضي شد و حرفمو گوش كرد. عصر يك كم استراحت كرديم و شنبه 14 آذر ماه بعد از نماز مغرب قرارمون تو صحن جمهوري جلوي دفتر خدام بود. از اونجا با يكي از دوستهاي دايي جليل كه خادم حرمه رفتيم دار الحجه كه يك زيرزمين مخصوص دختر پسرهاي جووني بود كه ميخواستن عقد كنند  . خيلي جاي روحاني و معنوي بود. ايشالله قسمت شد رفتين مشهد حتما سراغ دارالحجه رو براي ديدن عروس دومادهاي جوون بگيريد.خلاصه اونجا هم در كمال سادگي خطبه عقد دايي و زندايي خوب مهديس خونده شد و واقعا فضاي قشنگي بود كه مطمئنم هيچوقت خاطره اش از يادمون نميره. .با وجود تذكر مدام خادمهاي حرم كه عكس و فيلم نگيريد ولي بازم با موبايلهاشون عكس و فيلم از مراسم دارن. اونجا هم كه يك فضاي باز بود و برعكس بقيه حرم يك كم خلوتتر بود شده بود زمين بازي مهديس و عليرضا و علي اصغر. جالبه كه مهديس به خاطر علاقه اي كه به اسم عليرضا داره بيشتر با اون بازي ميكرد و دست مينداختن گردن هم  . علي اصغر هم كه كوچيكتر بود غصه ميخورد و حرفهاي جالبي ميزد. مثلا به مامانش و خاله اش ميگفت مهديس منو نميخواد عليرضا رو ميخواد يا ميگفت از بس منو دوست ندارن دلم درد گرفته. براي شام هم بابايي همه مهمونها رو به مناسبت عقدكنون دايي جليل دعوت كرد به يك رستوران و همه فاميل و دوستها كه نزديك 20 نفر بودن مهمون بابايي شدن. بابايي مهربون دستت درد نكنه و ممنون.

                        

شب هم ساعت 30/12 پروازمون بودو برگشتيم تهران.و تا رسيديم خونه و خوابيديم نزديك 3 صبح بود. عصر يكشنبه هم دايي اينا وقت محضر داشتنو ميخواستن عقدشونو رسمي كنند. اونجا هم خيلي شلوغ بود و همه عروس دومادها هم عجله داشتن براي عقد شدن .

                         

               مهديس مامان آماده براي رفتن به محضر٬ خودمو كشتم تا دامن و جوراب شلواري بپوشه

                           

                                           دختر عمه و پسر دايي شيطون٬ خونه ماماني

 مامان هم به عروس خانم يك گردنبند طلاي سفيد برليان با زنجيرش هديه داد كه اميدوارم خوشش بياد. براي شام هم همه دعوت بوديم يكي از رستورانهاي باغ بهشت و ديگه مراسمها تموم شد. بابايي هم از صبح ماشين رو داده بود دست دايي تا به كارهاشون و آرايشگاه برسن و ديگه ماشينمون شده بود ماشين عروس .

           

 شب هم گفتن تو راه برف مياد و ما با اينكه صبح كلاس داشتيم به خاطر امنيت بيشتر شب مونديم و صبح زود برگشتيم كه البته به كلاسهاي صبحمون هم نرسيديم و بايد جبرانيهاشو بگذاريم.

در كل خيلي مسافرت خوبي بود و حسابي خوش گذشت.ايشالله همه جوونها خوشبخت بشن و ما هم از خوشبختيشون شاد بشيم . مواظب كوچولوهاي گلتون باشيد تا دفعه بعد.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:52 توسط مامان مهدیس|


سلام به همه دوستاي خوبمون.

دلمون براتون تند تند تنگ ميشه و به وبلاگهاتون سر ميزنيم ولي تو وبلاك مهديس جون كمتر وقت ميشه چيزي بنويسيم.

دفعه پيش كه رفتيم تهران٬ كادوي تولد خاله سميرا رو داديم کادوش هم یک دیس سرامیکی با سینی چوبی زیرش بود که خاله سمیرا خوشش اومد. يك شب رفتيم خونه دوست بابايي ستايش اينا و مهديس نازم از بس روزش بازي كرده بود شب حسابي خسته و خوابالود بود و كمتر با ستايش بازي كردن. بنده خدا ستايش چقدر منتظر بود مهديس بياد خونشون بازي كنند ولي دختر ناز مامان بيشتر از ۱ ساعت بازي نكردpillowfight.gif : 94 par 48 pixels. و خسته بود خوابش برد. عصرش هم رفتيم خونه يكي از دانشجوهاي قديمي بابا كه تازگيها پسردار شده بودند. از شانس مهديس عليرضا دوست اسم پسرشون هم عليرضا بود. از اول تا آخرش ني ني كوچولو مهديس رو نگاه ميكرد و حواسش پيش مهديس بود. مهديس هم يك كم بغلش كردو باهاش بازي كرد.

                          

                       قربون خنده خوشگلت مامانی. اینجوری که نینی رو بغل کردی چند تا تا خورده.

هفته بعدش هم که خونه بودیم یکی دیگه از دوستای بابایی٬ بابای ایمان وماهان کوچولو همه دوستا رو دعوت کرده بود ما هم رفتیم. اونجا هم بچه ها خیلی بازی کردنhoppisar1.gif : 140 par 36 pixels.. فقط لیندا که ۳ ماه از مهدیس بزرگتره و تا حالا به نظر من دختر خوبی بود خیلی کارهای بد میکرد و گریه همه بچه ها رو در میاورد. بچه های کوچیکتر و بزرگتر و پسر و دختر براش فرقی نداشت همه رو میزد و همه اسباب بازی ها رو هم جمع میکرد و به کسی نمیداد. جالب بود که بابا و مامانش هم چیزی نمیگفتن و اصلا صداشون هم در نمیومد. بعد من اگه بچه ام یکم شلوغی کنه کلی دعواش میکنم.البته میدونم اینجوری هم خوب نیست و باید بیشتر خودمو کنترل کنم ولی تا این حد هم بچه رو آزاد گذاشتن و چیزی بهش نگفتن اصلا خوب نیست. جوری بود که دیگه پسرها نزدیکش نمیرفتن از ترس اینکه نکنه بزندشون یا گازشون بگیره.

دختر نازم قبلا خیلی به نقاشی کشیدن علاقه نشون نمیداد بیشتر دوست داشت نقاشیها رو رنگ بزنه و جدا هم خیلی خوب و قشنگ رنگ میزد و کمتر از خط بیرون میومد رنگهاش ولی جدیدا نقاشی هم میکشه. گل و گلدون رو خیلی دوست دارهxflora_bowflower.gif : 22 par 36 pixels.. از کوچیکیش هم این دو تا رو زیاد میکشید.میدونم که علاقه داره و همیشه کلاس نقاشی های مهد رو میره. اونجا هم فقط نقاشی کشیدن نیست. بیشتر کارهای ابتکاری بهشون یاد میدن و حتی کاردستی که برای دفعات بعد اگه یادم موند عکساشو میگذارم.

               

 دختر نازم ٬ علایق پسرونه اش هم خیلی کمتر شده. میگذاره هر روز موهاشو شونه کنم و با گل سرهای خوشگل ببندم. مدل موهای جدید رو از دوستاش میبینه ومیگه براش اونطوری درست کنم. دوست داره موهاش بلند بشه و براش جمع کنم ولی هنوز هم رنگ مورد علاقش آبیه و بازی های بپر بپر رو بیشتر دوست داره. بعضی وقتها از مهد تعریف میکنه که ملینا خیلی خوب میرقصه. منم بهش گفتم از ملینا یاد بگیر تا برای عروسی خاله سمیرا برقصی. خاله سمیرای بدجنس هم میگه ما تو عروسیمون رقص نداریم .

چند وقت پیشها هم رفته بودیم خرید. جالبه برای دخترم اگه ۱۰۰ تا وسیله ولباس و اسباب بازی بگیریم ولی آخر سر چیزی بخواد که نگیریم میگه شما اصلا برای من چیزی نخریدید. اون روز هم برای خودش گل سر و لاک و شلوار خریدshopping.gif : 49 par 28 pixels.. با اینکه شلوار احتیاج نداشت ولی وقتی دید شلوارش آبیه اصرار کرد و گرفت. بعد که دید بابا داره مام میخره میگفت برای منم بگیرید . اسپریش رو داشت و چون دکتر میگفت حساسیت داره زیاد براش عطر و اسپری استفاده نکنید. منم نگذاشتم باز بابا براش بگیره. خانم خانوما هم میگه شما هیچی برای من نمیخرید.اینم شلواریه که گرفته. خوشگله و بهش میاد.

                                    

 

دیشب هم که رفته بودیم بیرون٬ دخترم صاحب یک کاپشن جدید شد. یک کاپشن صورتی خیلی خوشگل دورو داشت که هر کاری کردم راضی نشد و گفت فقط این آبیه. اینم خوبه ولی اون شیکتر بود. خوش به حال خانم خانمها که هر وقت میریم بیرون میاییم این همه چیزهای جدید گیرش میاد.۲ شب پیش هم اینجا برف شدیدی بارید که هنوز گوشه کنار اثراتش هست. هوا هم خیلی سرد شدهfreezinsmile2.gif : 23 par 34 pixels.. سرما خوردگی هم که همیشگی شده. باز خدا رو شکر مهدیس واکسن آنفولانزاش رو زدهnursesmileyf.gif : 69 par 37 pixels.. ولی خیلی از بچه ها رو شنیدم که آنفولانزای نوع آ گرفتند به قول مهدیس  آمبولانسای خوکی.

                                

                                      مبارکت باشه مامانی قشنگم.

مهدیس نازم دوست داره که همیشه بعد از اینکه چیزی میخره بهش بگیم مبارک باشهyawnflower.gif : 49 par 52 pixels.. چند وقت پیش ها یک عینک آفتابی خریده بود . به خاله سمیرا نشونش داد . بعد به خاله سمیرا میگه خاله مانتوت مبارک باشه خیلی خوشگله. جالبه که خاله این مانتوش رو چند ماه بود داشت.خاله هم که فهمید منظورش چیه٬ گفت خاله عینک تو هم مبارک باشه خیلی ناز شدی.

یک خبر خیلی خوب هم اینکه٬ هفته پیش من و مهدیس اومدیم تهران خونه مامانی برای بله برون دایی جلیلinlove2.gif : 39 par 26 pixels..روز بله برون مصادف بود با  سالگرد ازدواج حضرت فاطمه(س) و حضرت علی (ع). دایی کوچولومون هم بالاخره داره دوماد میشهhoppisar1.gif : 140 par 36 pixels.. دایی خیلی مبارک باشه و ایشالله با فاطمه جون خوشبخت و عاقبت به خیر بشید. دخترم از اینکه یک زن دایی خوب پیدا کرده خیلی خوشحاله و مرتب به دایی میگه با زن دایی بیایید خونمون. برای روز عید غدیر هم ایشالله میخوان تو حرم امام رضا خطبه عقدشون رو بخونن اگه خدا قسمت کنه ما هم میریم. خدا کنه برای روزهایی که میخواهیم بلیط هواپیما پیدا بشه. فعلا که خود دایی و زن دایی دنبال بلیط هستن هم برای خودشون هم برای بقیه کسایی که میخوان بیان. اینجوری با یک تیر دو نشون میزنیم. هم میریم عقد کنون هم زیارت . ایشالله دفعه دیگه که میاییم از سفر مشهد هم براتون بنویسیم.

مواظب خودتون و کوچولوهاتون باشید. تو سرما هم حسابی لباس تنشون کنین.از حالا هم عید قربان و غدیر رو به همه دوستای خوبمون تبریک میگیم. تو این روزها دعا برای همه کوچولوهای خوشگلمون و سلامتیشون یادمون نره.

اینم دو تا از عکسای قدیمی دختر کوچولومه که دوست داشتم اینجا هم بگذارمشون.

                             

                          

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:13 توسط مامان مهدیس|


سلام.

تولد امام رضا به همه دوستای خوبمون مبارک باشه و ایشالله این امام مهربون خودش شفیعمون بشه و مواظب کوچولوهامون باشه.

این مدت به دختر نازم خیلی خوش گذشته. ۲ بار تهران رفته. یک بار جایزه روز کودکش و یک بار هم بابا به خاطر کار خودش میخواست بره سمنان ما هم از فرصت استفاده کردیم رفتیم خونه مامانی.که به خاطر شهادت امام جعفر صادق هم ۳ روز پشت هم تعطیلی بود.

جالبه همیشه وقتهایی که ما داریم میاییم تهران٬ تهرانیا دارن میرن بیرون و سمت مخالف ما شلوغه و ترافیک شدیده و وقتهایی که ما برمیگردیم خونه باز سمت ما خلوته و روبرو غلغله.

این دو بار اومدنمون چون به فاصله ۴-۵ روز بود مامانی و دایی جلال هم باهامون اومدن و دخترم یک دلی از عزا در آورد و چند روز کامل پیش مامانی بود.

۲۳ مهر هم تولد احمد علی ناز عمه بود. که مهدیس خوشگلم بهش شال و کلاه و ماسک میکی موس هدیه داد.

اینم عکس کیک تولد احمد علی نازم قبل از گذاشتن شمع ها

              

 

اون روزهایی که مامانی و دایی جلال اینجا بودن٬ لباس مهد دخترم هم آماده شد و مامانی از دیدنش تو این لباس حسابی ذوق کرده بود.

                         

 

اینم عکس روز جهانی کودک که خودشون تو مهد انداخته بودن و بعد از اسکن خیلی جالب نشده

             

 

آخر مهر ماه هم علیرضای خاله نوشین اینا با خاله الهامشون که تازه ازدواج کرده بودن اومدن خونمون. به عبارتی پاگشای خاله الهام بود. از ۴شنبه تا جمعه اینجا بودن و به بچه ها خیلی خوش گذشت. با همدیگه رفتیم گنبد سلطانیه٬ معبد داش کسن و برای ناهار هم رفتیم کاروانسرای سنگی زنجان. گنبد سلطانیه رو چند مرتبه رفتم ولی داش کسن اولین بار بود من ومهدیس میرفتیم و به نظرم از لحاظ هنری خیلی قشنگ و با  ارزش بود. فقط حیف که بهش نرسیدن و خیلی کمن کسایی که بشناسنش. نه راه خوبی داره و نه کسی که توضیحی بده. واقعا حیفه. کلی از سنگهای تراشیده شده اش شکسته بود و رو زمین ریخته شده بود و اگه کسی میخواست میتونست برداره و ببره.

                            

                     مهدیس و علیرضا جلوی گنبد سلطانیه

            

                         مهدیس و علیرضا تو محوطه معبد داش کسن

یک اژدهای کنده کاری شده روی سنگ و کلی کنده کاری  دیگه که واقعا ظریف و قشنگ بودند.

            

                  ورودی کاروانسرا سنگی مربوط به دوره صفویه

                    

            

                    بچه ها داخل کاروانسرا سنگی زنجان

دختر نازم طبق معمول که علیرضاها رو خیلی دوست داره علیرضای خاله نوشین رو هم خیلی خیلی زیاد دوست داره. چند روز پیش ها به بابایی میگفت بابا چیه هی به مامان میگی برای مهدیس یک خواهر یا برادر بیار؟ من یک داداش علیرضا دارم که تهرانه. آفرین دخترم که این حرفو زدی فعلا دو نفر به یک نفریم.

روز ۹ آبان هم تولد خاله سمیرا بود که باز اینجا هم بهش تبریک میگیم. خاله سمیرا ایشالله خوشبخت بشی و سالهای سال تولدتو با عمو حسن جشن بگیرید. کادوتون رو هم مهدیس انتخاب کرده که این هفته برات میاريم.

جمعه عصر تولد امام رضا هم من و مهدیس دعوت شده بودیم مولودی که خیلی خوب بود. یک کم از دلتنکیامون برای حرم امام رضا کم شد ولی بازم هیچی و هیچ کجا مثل خود مشهد نمیشه. خوش به حال مامانی و دایی جلیل و خاله سمیرا که تولد امام رضا اونجا بودن.

از ۵شنبه هم اینجا نمایشکاه کتاب باز شده که بابایی جمعه عصر از نبودن ما استفاده کرد و تنهایی رفت. برای دخترم هم همه ۸ جلد قصه های خوب برای بچه های خوب و چند تا کتاب دیگه گرفت. که فعلا خودمو بابایی بیشتر به یاد کوچیکیهامون میخونیمش.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:58 توسط مامان مهدیس|


سلام

روز دختر به همه دخترهاي خوب و نازمون مبارك باشه.دختراي مهربوني كه كامل كننده هديه و نعمتهاي خدا بهمون هستند و بودنشون روح زندگي رو به خونه هامون آورده ٬ لالايي آرامش بخش خونه اند ٬ شور و هيجان زندگيند ٬ سرشار از لطافت و جاذبه اند ٬ قدرتمند هستند و حساس٬ .دخترايي كه جلوه اي از زيبايي و مهربوني خدا هستن .

مهديس ناز مامان ٬ عزيز مهربونم روزت مباركت باشه و هميشه شاد باشي.

عروسك مامان٬ خدا كنه من و بابايي بتونيم جوري بزرگت كنيم كه يك دختر قوي و موفق بشي و هر روز از ديدنت و قد كشيدن دلمون لبريز از غرور بشه. دختر قشنگ٬ مهربون و دل نازك مامان٬ عزيز قدر شناسم از همه دنيا بيشتر دوستت دارم.مهديس نازم وقتهايي كه با محبت تمام مياي و دستام سرم يا هر جايي كه قدت برسه رو ميبوسي ٬ وقتهايي كه بدون خجالت از كسي جلوي غريبه و آشنا ميگي مامان دوستت دارم٬ وقتهايي كه براي كارهايي كه برات ميكنم ازم تشكر ميكني و ميگي مامان خسته نباشي٬ و همه لحظه هاي با تو بودن رو با هيچ چيزي تو دنيا عوض نميكنم و از خدا ميخوام هر روز سالم و شاد باشي و خدا تا جايي كه امكان داره بهم توان بده تا بتونم به همه آرزوهات برسونمت.

مامانهاي مهربون٬ دختراي ديروز ٬ روز دختر به شما هم مبارك باشه. 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:51 توسط مامان مهدیس|


سلام.

                                

 

بازم کلی مناسبت گذشت و مامان از تبریک گفتن همشون جا موند. تبریک عید فطر به روزه دارهای عزیز٬ تبریک اول مهر به خوشگلهای مدرسه ای و تبریک یک ساله شدن وبلاگ دختر نازم به خودم و طلاییم. ایشالله روزیو ببینم که مهدیس قشنگم خودش اینجا مینویسه. از بس مامان سرش شلوغ بود دیر شد به بزرگی خودتون ببخشید. شروع ترم جدید ٬ ۲ بار رفتنمون تهران٬ و کلی کارهای دیگه باعث شد که فرصت نشه چیزی بنویسم.

تو ماه رمضون٬ دختر نازم ۲-۳ روز دندون درد کشید تا بالاخره راضی شد رفتیم دکتر و خانم دکتر آزاده دل که متخصص دندونپزشکی اطفال بود براش ۳ تا دندون رو عصب کشی کرد. دختر نازم از شدت استرسی که داشت مرتب برای دکتر بلبل زبونی میکرد و حرف میزد و خاطره  تعریف میکرد. دوست ندارم دیگه زیاد توضیح بدم که عروسکم از بس گریه و زاری کرد اشکای مامان رو هم در آورد.بعد از پر کردن دندوناش هم کلی اسباب بازی و وسیله برای خودش خرید از جمله عروسک اسپایدرمن٬ سی دی بتمن٬ کتاب دایناسورها٬ کفش ورزشی و خمیردندون دارا و سارا. با هم رفته بودیم تو کتاب فروشی و مهدیس داشت داخل کتابها میگشت و یک کتاب آشنایی با شغل آتش نشانی رو برداشته بود. من که دیدم دیگه همه وسایل پسرونه شده قبول نکردم اون رو براش بگیرم. خانم فروشنده اومد ازش پرسید دوست داری چه کاره بشی تا کتاب اون شغل رو بهت بدم. مهدیس نازم هم گفت دانشمند هسته ای. خانم فروشنده هم که کلی تعجب کرده بود گفت ببخشید این یکی رو نداریم. دختر قشنگم با اینکه مسواک میزنه ولی جنس دندوناش مثل دندونهای مامان و بابا خوب نیست و زود پوسیده شدن. از روزی که دندونهاشو پر کرده هم مرتب روزی چند مرتبه مسواک میزنه.

بعد از حفظ کردن سوره کوثر٬ خوشگل مامان شروع کرد سوره والعصر رو حفظ کنه. خیلی زودتر از زمانی که فکر میکردم یاد گرفتش و در همون زمان هم دیدیم تو دانشگاه مسابقه قرآن گذاشتن که برای بچه های کوچیک لازم بود ۳ تا سوره رو به دلخواه از بر باشن. من هم به بابایی گفتم اسم مهدیس رو نوشت و روز مسابقه دختر نازم ۴ تا سوره حمد٬ توحید٬ کوثر و والعصر رو حفظ بود و با اینکه بچه های بزرگتر از مهدیس هم تو رده سنیش بودند ولی فقط مهدیس بود که میتونست سوره ها رو از وسطشون هم ادامه بده. موقع رفتن روی سن دختر نازم دچار استرس شده بود و با دیدن جمعیت توی سالن یک کم ترسیده بود که خانمهای داور مسابقه خواستن من هم برم پیشش و کنارش باشم ومیگفتن بچه ها حق دارن که بترسن خود ما که این بالا هستیم گاهی صدامون میلرزه . تو این عکس که خیلی هم خوب نیفتاده نگرانی دختر نازم مشخصه.

           

           

          اینم عکس یادگاری مهدیس نازم با شرکت کننده های

        مسابقه قرآن دانشگاه. که دخترم با جایزه زیر بغل وایستاده

 

 مهدیس نازم به خاطر برنده شدنش تو مسابقه از مامان و مامانی مقدس و دایی جلیل هم جایزه گرفت. مامان براش چادر نماز و مقنعه دوخت و ۴ تا کتاب دعاهای صحیفه سجادیه برای بچه ها رو گرفت. مامانی مقدس هلیکوپتر و دایی جلیل یک کتاب بزرگ شعر درباره امام زمان (ع) و ۳ تا دی وی دی پر از کارتون بهش جایزه داد.

این دو باری هم که رفتیم تهران٬ دختر نازم کلی اصرار کرد که باز بریم پارک آب و آتش. که فقط  یک بارش فرصت کردیم بریم وباز مهدیس مامان شروع کرد آب بازی و شیطونی .

                      

         مهدیس خیس مامان٬ خودش میگه من عشق آب بازیم

          

        احمد علی خوشگل ناز عمه با دختر نازم خونه مامانی مقدس

یک روز هم با مامانی اینا رفتیم دماوند و دختر نازم تا تونست اونجا هم بازی کرد.

           

یک روز هم مهدیس رو با احمد علی پسر دایی جمال بردیم آتلیه تا عکس بندازن به قول مهدیس هوتالیه. از بس بازی و شیطونی کردن بعید میدونم از ۲۰۰ تا عکسی که انداختن ۲-۳ تا عکس درست حسابی در بیاد.حالا هر وقت آماده شدن اینجا هم میگذارمشون.

چند تا از عکسهای کوچولوییهای مهدیسمو انتخاب کردم تا اینجا بگذارمشون. خودم دیروز با گشتن داخل عکساش دلم براش یک ذره شده بود و حیف که اونموقع مهدکودک بود و نمیشد بچلونمش.

         

                               شیطون ۶ ماهه مامان

            

                          قربونت برم با این کلاه گنده ات

              

                   فدای این دستهای تپلیت بشم مامانی من

                

                     خوشگل مامان چه آروم و ناز لالا کرده

                          

                            عروسک عشق آب بازی من

             

                   شیطون ۱ ساله مامان زیر میز کامپیوتر

                       

                مامانی کاش الان اینجا بودی چند تا از همون بوسهای

                   مخصوص خودم از لپها و دستات میکردم

راستی دختر نازم باز از اول مهر داره میره مهدکودک و حسابی هم بهش خوش میگذره. روز اول مهر هم براشون جشن گرفته بودن که متاسفانه دوربین نبرده بودم. آخرش هم دخترم رفت از مسئول مهدشون تشکر کرد و گفت خیلی به من خوش گذشت.خانمشون هم خیلی خوشحال شد و بوسیدش.

روز۲۳ مهر هم تولد ۳ سالگی احمد علی ناز عمه است . چون به احتمال زیاد تا اون موقع دیگه چیزی نمینویسم از حالا به این عزیز دلی تولدشو تبریک میگم و ایشالله ۱۲۰ سال سالم و شاد زندگی کنه.

 پ ن ۱ :روز کودک به همه بچه های خوب ایرانی مبارک باشه. به مهدیس نازم هم روز کودک رو تبریک میگم و آرزو میکنم با شادی و سلامتی روزهای کودکیشو بگذرونه و خاطرات خوبی براش بمونه. هدیه ما به مهدیس طلایی بردنش تهران خونه مامانی مقدس بود که خیلی هم خوشحال شد. مامانی هم به مهدیس و احمد علی ناز عمه هدیه داد.امروز یکشنبه هم تو مهدکودک جشن دارن. خدا کنه بهشون خیلی خوش بگذره.

پ ن ۲: امروز یکشنبه ۱۹ مهرماه هم مامان ماشینش رو تحویل گرفت و با شادی دختر نازم از دیدنش ما هم شاد شدیم.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:24 توسط مامان مهدیس|


سلام به همه دوستای خوب و مهربونمون. نماز و روزه هاتون قبول باشه. ما رو که موقع افطار و سحر یادتون نمیره؟ ما هم همیشه یادتون هستیم و برای سلامتیتون دعا میکنیم.

دختر نازم چند تا از سحر ها رو بیدار شده و پیشمون نشسته. صبح ها بیشتر وقت ها تا ساعت ۱۰- ۱۱ صبح خوابیده و میگذاره مامان هم بیشتر استراحت کنه. چند بار هم که زودتر از مامان بیدار شده سر و صدا نکرده تا مامان بیشتر بتونه استراحت کنه. فداش بشم که هر روز شاهد بزرگتر و عاقلتر شدنش هستم.

هنوز هم ما به فرمایشهای خانم گوش میکنیم و پارک و شهربازی و از اول تابستون استخر حداقل هفته ای یک بار تو برناممون هست.

                          

                             

دفعه پیش هم که رفتیم تهران دختر نازم رو بردیم پارک آب و آتش. خیلی جای قشنگی بود و بچه ها حسابی بهشون خوش میگذشت. کاش مامانها هم میتونستن برن زیر آب. بابایی قول داده باز هم دخترم رو ببره. چون دیر وقت بود عکس یک کم تاریکه با اینحال برای دخترم میگذارمش.

 

                         

دوچرخه سواری اسکوتر بازی و آب بازی هم به همچنین و این مامان بیچاره است که باید روزی چند دست لباس عوض کنه و حرص و جوش بخوره که دختر نازم زیر آفتاب گرما زده نشه یا با خیس کردن خودش سرما نخوره.

                       

                          

                                   

                        

روزی ۲ بار دوچرخه میشوره و هر وقت بابا بگذاره ماشین بابا رو.کتاب داستانها روزی چند بار خونده میشن و هر بار که بیرون میریم با یک بغل کتاب برای خانمی برمیگردیم خونه.

رفتارهای پسرونش کمتر شده و بیشتر تمایل داره که وسایل و لباسهای دخترونه داشته باشه. گر چه که هنوز رنگ مورد علاقش آبیه و بازی با پسرها رو بیشتر دوست داره اگر هم با دخترها بازی کنه بازیهای پسرونه میکنه. گرچه دکتر بهم گفته اصلا نگران نباشم و بگذارم خودش کم کم از سرش بره. گاهی وقتها فکر میکنم که علت این رفتارهاشاینه که بیشتر هم بازیهاش پسرن چه تو فامیل تو دوستاش و حتی همسایه ها. یا از اول بیشتر با بابایی بازی کرده و حالا این شده نتیجه اش ولی بازم خودمو دلداری میدم که با مدرسه رفتن درست میشه.فعلا همین هم غنیمته که چند روز یک بار دامن میپوشه و میگذاره براش گل سر بزنم قبلا اصلا اجازه نمیداد که چیزی رو موهاش باشه یا دامن تحت هیچ عنوانی نمیپوشید.

                            

          سینا٬علی کوچولو٬ سپهر و مهدیس ( هم بازیهاش تو کوچه)

چند روز پیش ها هم یکی از همکارهای بابا که تازه خدا بهشون یک پسر دیگه داده اومده بودن خونمون. با اینکه پارسا کوچولو همش خواب بود ولی بازم دختر نازم نتونست خودشو نگه داره و بغلش کرد و پیش همکار بابایی که البته همکار مامان هم هست گفت مامان برای من از این داداش کوچولوها میاری اسمشم بگذاریم علیرضا؟ بازم مامان خودشو به اون راه زد و گفت باشه میارم مهمونها هم خندیدن. حالا هی بهش بگم مامانی این حرفها رو پیش کسی نگو مگه حرف گوش میکنه . بچه ام یک نی نی که میبینه از خود بی خود میشه و یاد آرزوش میفته.

چند شب پیش ها هم که برای افطاری خونه مادر بودیم اینقدر حرف از داداش خیالیش زد که عمه ها فکر کردن خبریه.

                          

                       مهدیس و پارسا کوچولوی غرق خواب

شب دوم ماه رمضون هم دنیز و علیرضا اینا و شب هفتم امیر مبین اینا پسر دایی بابایی خونمون دعوت داشتن و دختر نازم تا تونست بازی کرد و بهش خوش کذشت. این هفته هم آخر هفته میریم تهران و باز دختر نازم میخواد با پسر داییش بازی کنه.

راستی مهدیس مامان سوره کوثر رو هم حفظ کرده و قراره براش جایزه بگیریم. هر شب هم زنگ میزنه به مامانی مقدس اینا و برای همشون یک بار سوره کوثر رو میخونه و دستور جایزه میده.

بازم از دوستای خوبمون میخوام تو این روزها و شبها یادمون باشن و برای ما هم دعا کنند.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 13:34 توسط مامان مهدیس|


سلام با یک تاخیر یک ماهه.تو این روزها کلی اتفاقها و مناسبتها داشتیم که فرصت نشد ازشون چیزی بنویسیم. سعی میکنم تا جایی که یادم بیاد از همشون یک چیزهایی بنویسم.

آخرهای تیرماه رفتیم تهران. بیشتر وقتمون به دکتر رفتن برای من گذشت که خدا رو شکر مشکلی نبود و خیالم راحت شد. با چند جلسه دکتر رفتن و انجام اسکن٬ اکو و تست ورزش فهمیدم که دردهای قفسه سینه ام مربوط به معده ام بوده و فقط باید با شربت آلومینیوم ام جی اسیدش رو کنترل کنم.

یک روز هم خاله نوشین دوست مامان٬ هممون رو دعوت کرد خونشون٬ به بهونه پاگشای خاله سمیرا. ما مامانی اینا خاله سمیرا اینا و دایی جمال اینا رفتیم. مهدیس احمد علی و علیرضای خاله نوشین تا تونستن بازی و شیطونی کردن. قرارشد که خاله نوشین اینا بیان خونمون و با هم بریم مسافرت. مهدیس هم سوغاتیهای علیرضا و خاله نوشین و عمو مهیار رو داد اونها هم خجالتمون دادن و یک قهوه ساز برامون گرفته بودن.

۵شنبه ۸ مرداد هم تولد خودم بود. ممنون از کسایی که یادشون بود و تبریک گفتن. بابایی و مهدیس روز قبلش مرموزانه رفته بودن طبقه بالا و بعد با دو تا هدیه اومدن پایین. بابایی مهربون برای تولدم یک پژو ۲۰۶ ثبت نام کرده بود که موعد تحویلش آخر شهریور ماهه. ممنون برای هدیه ات بابایی. سورپریز غافلگیر کننده ای بود. از طرف مهدیس هم یک دستبند خوشگل برام گرفته بود.

                

                              اینم به جای کیک تولدم

 

همون شب خاله نوشین اینا هم اومدن خونمون و فردا صبحش به مقصد شمال راه افتادیم. از مسیر جاده طارم رفتیم که یک جاده کوهستانی و پر پیچ و خمه. با وجود کوتاهی مسیر ولی وجود ۲ تا گردنه بلند تو راه مسیر رو طولانی میکنه.برای ناهار رسیدیم به سد سفید رود و همونجا ناهار خوردیم.

         

            مهدیس و علیرضا با دور نمای دریاچه سد سفید رود

 

عصر هم رسیدیم به دستک. یک جایی بین کیا شهر و چمخاله که خاله نوشین اینا تازه یک خونه ساخته بودن. هوا خیلی خنک و خوب بود. من تا حالا مرداد ماه شمال رو بدون گرما٬ عرق و پشه به یاد نداشتم ولی واقعا هوای خوب و مطبوعی بود و حتی شب ها با پتو میخوابیدیم. شب اول رفتیم لاهیجان بچه ها کنار استخر بازی کردن و بابا هم به یکی از دوستاش که چندین سال بود ندیده بودش زنگ زد و قرار شد بیان شیطان کوه و همدیگرو ببینیم. جمعه قبل از ظهر هم رفتیم دریا و با اینکه دریا تقریبا طوفانی بود و نمیگذاشتن مردها شنا کنند به خانم ها کاری نداشتن و من و خاله نوشین ۲-۳ ساعت تو آب بودیم.بابا ها هم با بچه ها بازی کردن. غروب هم رفتیم بندر کیاشهر و تا شب کنار ساحل بودیم.

            

                         مهدیس ٬ علیرضا ٬شب ساحل و شن بازی

شنبه هم راه افتادیم طرف سرعین. از مسیر اسالم - خلخال رفتیم. توصیه میکنم هر کس تا حالا از این مسیر نرفته یک بار امتحانش کنه واقعا جاده قشنگ و رویایی هست. جاده از بین درختهای بلند با هوای خنک و مه غلیظ عبور میکنه. یک طرف جاده جنگل و کوه و طرف دیگه رودخونه.

                     

                        یک نمای کوچیک از مسیر

 

 ناهار رو هم کنار رودخونه تو همین جاده خوردیم.

         

                            مهدیس و علیرضا و آب بازی

 

عصر هم رسیدیم سرعین و ۲ شب هم اونجا موندیم. با مهدیس و خاله نوشین رفتیم استخر آب درمانی سبلان. دختر نازم از گرما بی حال شده بود و مرتب آب خنک میخورد و رو سرش میریخت برای همین ما هم زیاد نموندیم و بیرون اومدیم. غروب هم رفتیم به طرف پیست آلوارس که خیلی مرتفعتر از خود سرعین بود و چون دیر بود دیگه سوار تله سیژ نشدیم. راستش ترسیدیم بچه ها هم سرما بخورند.

دوشنبه هم چون بابا اینجا کار داشت ما اومدیم خونه وخاله نوشین اینا هم باز برگشتن شمال و تا آخر هفته موندن.

۵شنبه شب هم یکی از دوستای بابا (بابای ایمان و ماهان)دعوتمون کرده بود و رفتیم باز بچه ها بازی کردن البته اون شب جز نیلا کوچولو دختر دیگه ای نبود و دختر نازم تمام مدت با ایمان ٬ نوید و رضا بازی کرد.

جمعه عصر هم با مهدیس رفتیم کوه بالای خونمون تا دخترم بادبادک بازی کنه که دیدیم خیلی های دیگه هم با بادبادکهای بزرگ اومدن و اونها رو هوا کردن.

                                  

                                دختر نازم کنار جاده گاوازنگ

                   

                     مهدیس مامان با بادبادک اسپایدرمنش

             

بادبادک هوا شده دخترم با بادبادکهای دیگه که از بس بالان خیلی کوچیک دیده میشن.

 

شنبه هم یکی دیگه از دوستای مامان٬ خاله عطیه با پسر و شوهرش از کرمان اومدن خونمون و ۲ روز پیشمون موندن. مهدیس و رامتین هم باز کلی بازی کردن و یک شب هم رفتیم پارک ملت و هر چی بازی بود بچه ها سوار شدن و من و عطیه هم باز کلی یاد روزهای دانشجویی و خاطراتمون کردیم و یادش بخیر گفتیم.

فردا ۴شنبه هم بابا قراره بره نور و بلده برای یک کار تحقیقی. اول قرار بود من و مهدیس هم بریم که چون مهدیس کلاس زبانش قراره شروع بشه و دیگه تصمیم دارم به جای کلاس زبان مهد از آموزشگاههای بیرون استفاده کنم ما نمیریم و دایی جلیل به زحمت میفته و میاد پیشمون.

مامان سحر تندیس جون ببخشید که این دفعه نشد بیاییم ببینیمتون. ایشالله دفعه بعد.

نمیدونم دفعه بعد باز کی مینویسم ولی سعی میکنم خیلی دیر نشه. مواظب خودتون و بچه های نازتون باشید.

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 15:3 توسط مامان مهدیس|


سلام. روز پدر بر همه پدرهای مهربون و دوست داشتنی مبارک باشه .

من و مهدیس هم روز پدر و تولد حضرت علی (ع) رو به بابایی مهربون ٬ آقا جون و باباجون مامان که الان تو بهشته تبریک میگیم.به مامانی مقدس هم تبریک میگیم که تو این سالها جای باباجون رو هم برامون پر کرده. به دایی جمال هم تبریک میگیم که با وجود نبودن باباجون به عنوان داداش بزرگ هوای هممون رو داشته.

دختر خوشگلم هم برای بابایی یک عینک شنا با انتخاب خود بابایی براش هدیه گرفت . باباجون ببخشید که خیلی ناقابله٬ فقط برای یک قدردانی کوچیک از زحمتهات بود. ایشالله که سالهای سال سالم و زنده باشی و سایه ات بالای سر من و مهدیس باشه.

این روزها که من و مهدیس با هم تو خونه ایم خیلی خوبه با اینکه کلی شیطونی میکنه و از در و دیوار بالا میره ولی بزرگ شدن و خانم شدنشو با چشام بینم و هر لحظه خدا رو هزاران بار برای داشتنش شکر میکنم. دختر نازی که برای هر کار کوچیکی که براش انجام میدم ازم تشکر میکنه و روزی هزار بار میگه من مامانیمو خیلی دوست دارم.

چند روز پیشها براش یک شلوار گرفتم ( هدیه روز پدر برای مهدیس خانم)خیلی خوشش اومد و کلی تو مغازه ازم تشکر کرد.بعد از پوشیدنش هم رفت از باغچه حیاط برام ۱۰- ۱۲ شاخه گل بنفشه که از بهار مونده چید. بعدش هم برگشته میگه مامانی این گلها رو برای شلواری که برام خریدی و همه کارهای دیگه ات برات آوردم. قربون این دختر نازم بشم که اینقدر با محبته و مهربون.

از ۵شنبه تا دیروز ۲شنبه عمه کوچیکم اومده بود خونمون و مهدیس حسابی با مهدیس سرگرم بود. حوصلش زیاد بود و بیشتر از من با مهدیس بازی می کرد. مهدیس هم با اینکه قبلا پشت تلفن خجالت میکشید باهاش صحبت کنه٬ ولی تو خونه حسابی بلبل زبونی میکرد و باهاش اخت شده بود و دو نفری با هم اینقدر حرف میزدن که بعضی وقتها حس میکردم سرم داره منفجر میشه. بعد از رفتنش هم میگفت کاش عمه نرفته بود. 

تو هفته پیش هم من و بابا و مهدیس رفتیم  جشن فارغ التحصیلی بچه های  آموزشگاه موسیقی. میخواستیم مهدیس ببینه و اگربه نظر خوب اومد اسمش رو بنویسیم. دختر نازم که همونجا میگفت پس من الان میرم فلوت میزنم؟ الان منو صدا میکنند؟ و منتظر بود همونجا بریم اسمشو بنویسیم و برنامه اش رو اجرا کنه. ولی راستش من و بابا به نظرمون اومد که بهتره یک کم بزرگتر بشه و با انتخاب یک ساز به صورت تخصصی کار کنه. فعلا که دست نگه داشتیم تا اگه آموزشگاه بهتری بود اونجا رو هم بررسی کنیم ولی متاسفانه اینجا آموزشگاههایی که برای بچه ها هم کلاس بگذارند تعدادش کمه.

خیلی خوشحالم که دختر خوشگلم این روزها تو خونه است و تا دلش میخواد بازی میکنه و صبح ها هم تا ساعت ۹-۱۰ میخوابه. باز از اول مهر باید دخترم  بره مهدکودک و صبح ها زود بیدار بشه.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 18:41 توسط مامان مهدیس|


سلام. اول با تاخیر روز زن رو به همه مامانهای مهربون تبریک میگم. 

                           

                           اینم تقدیم به همه مامانهای دنیا

از هفته پیش میخوام بنویسم ولی هر بار که میشینم پشت مانیتور از بس که میرم اینور اونور تا ببینم چه خبره وقت نمیشه چیزی بنویسم. اینجا که خبر خاصی نیست. فقط یک رزو امتحانهای دانشگاه برگزار نشد.

تو هفته پیش به خاطر مامانم اومدیم تهران. تصمیم داشتم تا آخرهای تیرماه نیام تهران ولی مامانم که فقط برای یک چک آپ رفته بود دکتر مجبور شد چند روز تو بیمارستان بمونه و در نهایت هم بدون اینکه مشکلی داشته باشه قلبش رو بالن کردن و برای یکی از رگهاش استنت گذاشتن. خدا رو شکر که الان حالش خوبه و ان شا الله بهتر هم میشه. ولی خیلی سخت بود که فردای روز مادر یک دفعه گفتن مامانی بستری شده. امیدوارم همه مامان ها و مامانی ها همیشه سالم باشن و سایشون بالای سرمون باشه.

روز زن و روز دختر و بقیه روزها مهدیس خانم خوش به حالشون میشه. امسال هم مامان براش به قول خودش یک تخته سیاه جادویی گرفت که تا از مهد اومد خیلی خوشحال شد. خوشحالی دخترم برام بزرگترین هدیه دنیاست.

                           

به مامان هم یک تبریک از طرف بابایی و یک تبریک از طرف مامانی دادن. بازم دستشون درد نکنه. بعضیها که هر چقدر بهشون تبریک گفتیم و کارت فرستادیم و رفتیم خونشون اینقدر معرفت نداشتن بگن روز شما هم مبارک.

دختر نازم ماشالله خیلی عاقلتر شده٬ بیشتر حرف گوش میده و سعی میکنه تا جایی که بتونه با کارهاش و حرفهاش خوشحالمون کنه. چند روز پیش ها اصرار کرد که میخواد برام ظرف بشوره. قربونش برم که چقدر هم تمیز و خوب شست.

                            

   فدات بشم مامانی مهربونم که با این دستهای کوچولوت کمکم میکنی.

 

تهران هم که رفته بودیم٬ خیلی دختر خوبی بود و حسابی حرف گوش میکرد. زیاد هم سر و صدا نکرد تا مامانی استراحت کنه. این روزها قشنگ میشه احساس کرد که داره بزرگ میشه.روز جمعه هم که از خواب بیدار شد چند تا سرفه خروسکی کرد که همونجا بردمش دکتر. براش فقط دیفن هیدرامین داد و گفت چرک نداره. داروهاش رو استفاده کرد. شب که برگشتیم خونه توی خواب راحت نفس نمیکشید صبح شنبه هم که بیدار شدگلو درد شدید داشت. منم زود بردمش دکتر که بهش یک آمپول دگزا زدن و براش ۳ تا هم آمپول اپی نفرین ریختن تو دستگاه و تنفس کرد. بعد از ۲- ۳ ساعت حالش خوب شد و برگشتیم. خیلی نگرانش شدم و متاسفانه هیچ داروی گیاهی هم نمیخوره. میترسم دوباره تکرار بشه.

اینروزها یک کار دیگه هم داریم. بردن ۲-۳ بار در هفته مهدیس خانم به شهر بازی. راستش دیگه از مسیر شهر بازی حالم بد میشه. نمیدونم چی داره که بچه ها اینقدر مشتاقشن. مهدیس که شهر بازی پارک ملت رو به خاطر ماشین برقی هاش و چرخ فلک بلندش که منم ازش میترسم دوست داره. این شهر بازی سرپوشیده رو هم که هیچ بازی جالبی نداره به خاطر سرسره بادیش دوست داره. تو حیاط خودمون تاب داره هفته ای یک بار هم سوار نمیشه ولی وقتی میریم پارک بیرون٬ حاضره کلی تو صف بمونه تا نوبتش بشه و سوار بشه.پارک نزدیک خونمون هم یک آقایی هست که از این چرخ و فلکهای کوچیک مثل اونایی که تو بچهگی هامون سوار میشدیم داره که اونم دوست داره.

از اول تیر هم تصمیم گرفتم که تا مهرماه مهد نگذارمش و پیش خودم خونه بمونه. امروز هم گفتن برای یکشنبه تولد یکی از دوستاش مهد دعوت شده و باید بره.

خدايا همه پدر مادرها رو براي بچه هاشون و همه بچه ها رو براي والدينشون سالم و سلامت در پناه خودت حفظ كن و هيچكدوم ناراحتي همديگرو نبينند. الهي آمين

 

  

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:9 توسط مامان مهدیس|


سلام باز با یک تاخیر طولانی اومدیم. ماشالله هنوز هم مهمون میاد و  میره به نظرم تا سال دیگه این موقع ما هنوز مهمونهای مکه داشته باشیم. قدمشون روی چشم و خوش اومدن.

تو این مدت به جز مهمون داری چند جا هم مهمونی رفتیم . باغ دوستای بابا و تولد دنیز جون دختر همکار و دوست بابا.

دوستای بابایی بعد از اینکه اومدن خونمون خودشون هم ما رو دعوت کردن که دیگه چون این روزها هوا خوبه مهمونیهاشون تو باغ بود. یکبار ۵شنبه شب ۷ خرداد و یک بار هم جمعه ۸ خرداد . تولد دنیز جون هم ۱۱ خرداد بود که من ومهدیس با هم رفتیم بیشتر بچه ها تنها دعوت شده بودن به جز ما ۴ تا دیگه از مامانها هم بودند که همشون خانمهای همکار بابایی بودند. با ۲ تاشون اونجا آشنا شدم ۲ تای دیگه رو هم میشناختم.

            

                          مهدیس مامان٬ لیندا و ستایش

                               

                             مهدیس نازم تو تولد دنیز

            

                     مهدیس و دنیز٬ دنیز تو هیچکدوم از عکسها نخندید

              

                مهدیس٬ بابک٬ علیرضا برادر دنیز٬ زهرا٬ یلدا٬ دنیز٬رضا٬ سحر

             

هلیا و پردیس و بقیه در حال نانای دختر من در حال شمشیر بازی با علیرضا

                      

                دختر خوشحال از شمشیر بازی و بادکنک من

                              

                                             کیک خوشمزه تولد دنیز جون

یک شب هم از بس دخترم اصرار کرد رفتیم شهر بازی که دخترم به عشق ماشین برقیهاش دوستش داره. که بابایی سوار بشن و دخترم رانندگی کنه.

                                  

                 

                 

               

 

چند تا عکس هم از سوغاتیهای مهدیس از سفر حج براش میگذارم که بعدا اگه خراب یا کوچیک شدن یادش بمونه که چه چیزهایی براش گرفته بودیم. چند تا لباس و وسیله هم گرفتم که براش بزرگن و یادگاری برای وقتی که بزرگ شه نگه میدارم. مثل چادر مشکی٬ چادر رنگی٬ لباس و ...

            

                     

          

 

راستی تولد امیر عباس عزیز و تندیس ملوس رو هم از اینجا به خودشون و مامان باباهای مهربونشون تبریک میگیم. ایشالله که سالهای سال زیر سایه مامان و باباشون سالم و شاد زندگی کنند.

یک مطلبی رو هم لازمه توضیح بدم. بد نیست که کسایی که از بردن بچه ها به حج ناراحتند بدونن که بچه ها با هم فرق دارن شاید یک بچه ۷ ساله هنوز ندونه که کجا میخواد بره ولی مهدیس عزیز من از ۲ سالگی دلش میخواسته بره خونه خدا و همیشه میگفت که دوست داره بره. منم خدا رو شکر میکنم که زود آرزوشو براورده کرد و تو شرایطی که بیشتر از نصف کاروانمون به خاطر سختگیریهای دولت عربستان نتونستن بیان و حتی بودن کسایی که تا داخل هواپیما هم اومدن و بعد پیادشون کردن ٬ ما به خاطر دختر نازم مشکلی برامون پیش نیومد و دعوت شدیم به این سفر خوب و معنوی. دختر کوچولوی نازم اینقدر از این سفر خوشش اومده که هنوز یک هفته نشده بود برگشته بودیم میگفت مامان ایشاله  خدا قسمتمون کنه بازم بریم خونه اش. دختر نازم اونجا هم هیچ اذیت غیر معمولی نداشت و مثل همین جا بود در عین حال که با بودنش خیالمون هم راحت بود و هیچ نگرانی از نبودنش نداشتیم. من اتفاقا همیشه تعجب میکنم از پدر و  مادرهایی که دلشون میاد و بچه شون رو تنها میگذارن و به مسافرت میرن. از نظر من بهترین عبادتها رسیدگی به خانواده و شاد کردن دل بچه های کوچیک هست و امیدوارم که خدا هم اعمال کم و ناقصمون رو به خاطر دل بچه هامون قبول کنه و باز هم خدا رو شکر میکنم که تو این سن قسمت خودم و خانواده ام کرد که بریم خونه خودش و حرم پیامبرش رو ببنیم و برای بقیه هم دعا میکنم که ان شا الله با بچه هاشون قسمتشون بشه تا لذت مناجات و عبادت رو بیشتر درک کنند.

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:51 توسط مامان مهدیس|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت